ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

128

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

آن سنگ بزرگ هم كه ديدى خداوند از آسمان فرو فرستاد و همه را درهم شكست ، پيغمبرى است كه خداوند از آسمان برمىانگيزد و سر رشته كار به دست او مىافتد . همين كه دانيال و همراهانش اين خواب را تعبير كردند ، بخت نصر ايشان را بنواخت و در شمار نزديكان خويش درآورد و از آن پس در كار كشوردارى با ايشان مشورت كرد . چيزى نگذشت كه درباريان بخت نصر به جاه دانيال و يارانش رشك بردند و در پيش او به اندازه‌اى از آنان بدگوئى كردند كه او از ايشان بيزار شد و فرمود تا گودالى كندند و آنان را كه شش تن بودند در آن گودال افكندند و حيوانات درنده‌اى را نيز آنجا انداختند كه ايشان را بخورند . پس از اين دستور كه بخت نصر داد ، ياران او گفتند : « اكنون برويم تا بخوريم و بياشاميم . » رفتند و سرگرم خوردن و آشاميدن شدند . سپس به راه افتادند و كنار آن گودال رفتند تا ببينند كه بر سر آن شش تن چه آمده است . ولى ديدند آنان نشسته‌اند و حيوانات هم در برابرشان زانو زده و به هيچيك از ايشان آسيبى نرسانده‌اند . در پيش آن شش تن مرد ديگرى را نيز يافتند . اين مرد هفتمى كه فرشته‌اى از فرشتگان بود ، از گودال بيرون آمد و سيلى سختى به بخت نصر زد كه او را مسخ كرد و درنده‌اى به گونهء شير شد . با اين وصف ، هنوز هوش و خرد داشت و همانند آدميزاد انديشه مىكرد . بعد ، خداوند بار ديگر او را به صورت آدمى درآورد و