عماد الدين حسن بن علي الطبري

408

كامل بهائى ( فارسي )

اعلى المراتب كه آن امامت بود از او منع كردند و امر و نهى او رد كردند و او را تابع جهالى گردانيدند . مثال اين چنان است كه معلم را به كودكان سپرده و رسول را با امت و رعيت سپرده و موسى را به بنى اسرائيل و خواجه‌گان را به غلامان و اين جمله قبيح است . و امير المؤمنين عليه السّلام استغاثه كردى و تظلم به درگاه بارى تعالى آوردى آنجا كه گفت : اللهم انى أستعيذ بك على قريش . فانهم قطعوا رحمى و كفوا انائى ، و اجتمعوا على منازعتى ، و حقا انى كنت اولى به من غيرى ، و قالوا الّا ان فى الحق ان يمنعك فاصبر مغموما اومت متأسفا « 1 » . خدايا من پناه مىبرم به تو بر قريش كه ايشان قطع رحم من كرده‌اند و ظرف من بازداشتند و جمع شدند بر منازعهء من و حقا كه من بودم اولى به اين كار از غير من و گفتند پس صبر كن به غم و اندوه يا بمير به تأسف ، و عذر آوردند كه اگر فاضل را مقدم كردندى حقد و حسد او در خاطرها بود مردم جمله مرتد شدندى به سبب حفظ اسلام مردم و حفظ صلاح رعيت مفضول را مقدم كردند . جواب ، اين باطل است به رسالت پس بايستى كه حق تعالى تكليف بندگان نكردى به مطاوعت امر رسول زيرا كه نزد ارسال رسول خلق عناد پيشه كردندى و كافر و مرتد شدندى و مع هذا خداى تعالى فاضل‌ترين عالميان را به خلق فرستاد و همچنين حال اگر تكليف نبودى مردم جمله فارغ البال و مؤمن بودندى و همچنين حال عقل اگر خلق همه ديوانه بودندى تكليف نبودى و جمله خلق از اهل جنت بودندى . جواب آخر ، تابع اين فاضل بايد شد و انقياد و امتثال امر و نهى او كردن و شر و شور و خبث و نفاق ترك كردن با خدا و رسول و مؤمنان تا ارتداد و فساد لازم نيايد نبينى كه موسى هارون را در حال غيبت اختيار كرد به خلافت امت خود با آن كه او دانست كه بنى اسرائيل مرتد و گوساله‌پرست شوند و نيز هارون كه افضل بود نه يكى از بنى اسرائيل . و به زعم خصم بايد كه اگر امت گويند كه بر ايمان ثبات نكنيم تا اين مؤمن از ميان ما نرود واجب بود كه او را از ميان خلق بيرون كنند چنان كه عثمان ابو ذر غفارى را از ميان صحابه براى تسلى نفس خود بيرون كرد كه حبيب رسول بود و طريد رسول را بازخواند

--> ( 1 ) - نهج البلاغه خطبه 217 و بحار الانوار 29 / 607 اللهم انى استعديك .