عماد الدين حسن بن علي الطبري
339
كامل بهائى ( فارسي )
رسول از چشم او غائب شد . ابو بكر به اول صبح برخاست و پيش على عليه السّلام رفت و احوال خواب به او بازگفت و گفت دست بده تا با تو بيعت كنم دست بداد تا ابو بكر بر وى بيعت كرد و امارت به او تسليم كرد و گفت يا ابا الحسن به مسجد روم و حال خواب و حجتهاى تو با خلق بگويم و خود را از آن كار بيرون آورم و به تو تسليم نمايم . امير المؤمنين گفت شايد چنين كنى . چون از پيش او بيرون آمد عمر به او رسيد گفت « يا خليفة رسول اللّه مالك تغير لونك » ابو بكر خواب و غير آن با او بگفت . عمر گفت تو مغرور شدى به سحر بنى هاشم و وسوسه مىكرد تا ابو بكر را از آن بگردانيد و باز به سر كار خود برد : اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ ( مجادله 20 ) . على عليه السّلام بدان ميعاد كه ابو بكر كرده بود به مسجد رفت و مسجد را خالى يافت و از آنجا بيرون آمد « خائفا من شر غائلتهم عازما زيارة روضة الرسول » ترسان از شر مكر ايشان به عزم زيارت روضهء رسول روان شد . عمر در راه به او رسيد و استهزاء چند بكرد و گفت اى على تا من زنده باشم نگذارم كه تو و اولاد تو امير باشند « 1 » . امير المؤمنين زيارت رسول بكرد و به خانه آمد . فصل دوازدهم هر وقتى ابو بكر با على مىگفت « اعذرنى » عبد اللّه عباس گفت در ده موطن من از ابو بكر شنيدم كه از على عذر مىخواست . سلمان گفت هرگز ابو بكر على را نديدى الّا كه گفتى « المعذرة اليك من التقدم عليك » معذرت به سوى تست از تو تقدم بر تو . روزى در محفلى ابو بكر با على و عباس گفت : اعذرونى اعذركم اللّه بالتقدم ما تقدمنا عليكم عن رأينا و لكن غلبنا عليه . معذور داريد مرا كه ما تقدم نكرديم بر شما براى خود و ليكن غالب شدند بر ما بر آن . عبد اللّه عباس گفت مغيرة بن شعبة روز سقيفه پيش پدرم عباس آمد و عذر مىخواست پدرم گفت : لا عذر اللّه من عذرك اعزب عنا لعنة اللّه عليك . خداى معذور ندارد كسى را كه تو را معذور دارد دور شو از ما لعنت خداى باد بر تو .
--> ( 1 ) - احتجاج طبرسى 1 / 304 - 315 و بحار الانوار 29 / 4 / 18 .