عماد الدين حسن بن علي الطبري
309
كامل بهائى ( فارسي )
به خدا كه رسول صلّى اللّه عليه و آله قصد كشتن تو كرد و مرا فرمود كه تو را بكشم اين آية آمد : فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ إِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا ( مريم 87 ) . مدد عمر برسيد و خالد بن وليد شمشير بكشيد تا بر على عليه السّلام زند ، زبير عوام هم شمشير به خالد كشيد على عليه السّلام سوگند داد به زبير كه مكن . سلمان و ابو ذر و مقداد به مدد على درآمدند لشكر نفاق غلبه گرفت و على با ايشان از خانه بيرون آمد و فاطمه فرياد مىكرد . و مسلمانان مىگفتند : ما اسرع ما نسيتم رسول اللّه و اخرجتم الضغاين التى فى صدوركم لرسول اللّه انا للّه و انا اليه راجعون ذهب الاسلام اليوم ، يعنى چه زود شتاب كرديد به فراموشى شما رسول خداى را و بيرون آورديد كينهها را كه در سينههاى شما بود از رسول خدا برفت مسلمانى امروز . بريده گفت يا عمر بر اهل بيت رسول صلّى اللّه عليه و آله ظلم مىكنى و تو آن شخصى كه تو را قريش شناسند . خالد وليد شمشير برآورد با غلاف و امير المؤمنين در پيش ابو بكر آمد از بهر حجت فرياد برآورد كه « خلّوا سبيله » او را رها كنيد . امير المؤمنين على عليه السّلام گفت يا ابا بكر با برادر رسول خدا غدر و ظلم كرديد يا ابا بكر به چه حجت خلق را به بيعت خود مىخوانى فراموش كردى ديروز به امر خداى و رسول صلّى اللّه عليه و آله بر من بيعت كردى به خدا كه رسول وفات يافت و از شما خشمناك بود و شما در وى عاصى ، ابو بكر گفت اين باطل رها كن و بيعت آور و الّا گردنت بزنم . على عليه السّلام گفت : اذا اكون عبد اللّه ، و اخا رسوله المقتول . در آن وقت بنده خدا باشم و برادر رسول كه مقتول شده باشم ، و اگر نه وصيت رسول بودى من ضعف و عجز شما بازنمودمى . بريده گفت يا ابا بكر نه ديروز تو را رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود سلام كن بر على امير المؤمنين تو بر وى سلام كردى به خدا كه بعد از اين در شهرى كه تو باشى من نباشم . ابو بكر فرمود تا او را بسيارى بردند و از آنجا براندند . سلمان برخاست و او با ابو بكر و عمر عداوت ظاهرى داشت و وعظ بگفت ابو بكر را و فضائل امير المؤمنين اظهار نمود و بعد از آن مقداد و ابو ذر برخاستند و وعظ بسيار بگفتند او را و به آخر گفتند اگر ما را معلوم بودى كه ظلم بر اهل بيت به سبب جهاد ما مدفوع شدى شمشيرها بكشيدمى و مىزديم تا كار عترت رسول صلّى اللّه عليه و آله باصلاح آمدى و