عماد الدين حسن بن علي الطبري

293

كامل بهائى ( فارسي )

او بازگردد و نيست پروردگار تو ظلم‌كننده مر بندگان را و بترسيد روزى را كه برگردانند شما را در آن روز به سوى خداى پس بدهند بهر نفسى آنچه كسب كرده باشد از نيكى و بدى و ايشان هيچ ظلم كرده نشوند . اى مردمان به درستى كه من به جانب پروردگار خود قدم نهنده‌ام و خبر مرگ به نفس من رسيده پس دين شما را به خداى مىسپارم و امانت شما را و سلام من بر شما باد اى گروه اصحاب من و بر جميع امت من و سلام من بر شما و رحمت خدا و بركات خداى و از منبر به زير آمد و در خانه رفت . فصل پنجم ( فى تمام قصة موته ) و چون در خانه رفت بيرون نيامد و در خانهء ام سلمه رفت رنج بر وى گران شد دو روز آنجا بود روز سوم عايشه بيامد و استدعا كرد كه به خانهء او رود رسول صلّى اللّه عليه و آله به آنجا رفت مؤذن بانگ نماز گفت عايشه پدر را گفت برو و نماز بكن ابو بكر سبقت كرد چون آواز ابو بكر به گوش رسول اللّه رسيد گفت : كه گفت ابو بكر را كه امامت كند عايشه گفت من گفتم يا رسول اللّه فرمود « انكن لصويحبات يوسف » يعنى شما زنان يوسف‌ايد هر چه گوئيد و كنيد نه به صلاح و صواب باشد . پس رسول دستى بر دوش على نهاد و دستى ديگر بر دوش ميمونه و از خانه بيرون آمد چون از خانه بيرون رفت فضل بن عباس رسيد ميمونه را بازگردانيد پس دستى بر دوش فضل نهاد و پاىكشان به مسجد رفت و به دست اشارت كرد به ابو بكر و او از محراب دور شد و هيچ التفاتى به نماز نكرد بلكه نماز را استيناف كرد چون نماز كرد به خانه آمد ابو بكر و عمر حاضر شدند رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت نه شما را گفته بودم كه در لشكر اسامه به حرب رويد . ابو بكر گفت من نخواستم كه خبر تو از كسى پرسم بازآمدم اسامه را بخواند و گفت برو به اصحاب خود كه من نامزد تو كرده‌ام زود برو . و رسول را غش شد غريو از خلق برآمد رسول صلّى اللّه عليه و آله با خود آمد و گفت دوات و قلم به من آوريد تا چيزى بنويسم كه بعد از من خلافى در ميان شما نباشد و در حال بيهوش شد و مردم قصد آن كردند كه دوات و قلم حاضر كنند عمر گفت : الرجل يهذى . مرد بيهوده مىگويد رسول صلّى اللّه عليه و آله چون با خود آمد گفتند يا رسول اللّه دوات و قلم بياوريم . گفت بعد از آنكه گفتيد آنچه مىخواستيد و من آن شنيدم يعنى سخن عمر .