عماد الدين حسن بن علي الطبري
284
كامل بهائى ( فارسي )
اى قوم خبر مرگ به نفس من رسيد و به تحقيق كه ضايع شود از من حقها در ميان ظاهرترين شما و مرا خواندهاند و زود باشد كه اجابت كنم و بدرستى كه من گذارندهام در ميان شما دو گروه را كه اگر تمسك جوئيد به اين دو گروه هرگز گمراه نگرديد كتاب خداى و عترت من كه اهل بيت مناند چه بدرستى كه خداى لطيف خبر دهنده مرا خبر داده كه اين دو گروه از هم جدا نشوند تا به نزديك حوض كوثر به من برگردند . پس گفت : اللهم هل بلغت ، و كلامى چند بگفت و به آخر گفت : على منى به منزلة هارون من موسى ، و مناقب امير المؤمنين در آن خطبه ياد كرد و امامت وى تقرير فرمود . پس على را بخواند و دست وى بگرفت و او را برداشت و بر خلق عرضه كرد . حكايت ، شبلى در اصل رئيسى بود از رؤساى ولايت دماوند و مردى عاقل بود . ملك مازندران او را به رسالت به خليفه فرستاد چون به بغداد رسيد و آن مشاهد علماء بديد در آنجا توبه كرد و از دنيا اعراض نمود . القصه شبلى روزى پيش نقيب بغداد رفت و گفت يا سيد دانى كه غرض مصطفى صلّى اللّه عليه و آله در اين حديث چه بود كه دست پدرت گرفت و بر خلق عرضه كرد . گفت نه يا شيخ . شبلى گفت يا سيد زليخا عاشق جمال يوسف شد و يوسف از وى دورى مىجست و زنان مصر كه او را طعنه مىكردند حاضر كرد و گفت من حال خود به شما نمايم و از براى هر زنى بالشى بنهاد و ترنجى و كاردى به دست هر يكى از ايشان داد و گفت پاره از اينجا ببريد و به من دهيد و شفاعت از يوسف كرد بسيارى و سوگندها داد و او را گفت به حق تربيت و تعهد من تو را كه از خانه بيرون آئى و به آن خانه ديگر روى . يوسف از آنجا بيرون آمد سر در پيش انداخته به خانه ديگر رفت . زنان جمله حائض شدند چنان كه بالش سفيد سرخ شد به خون حيض و به عوض ترنج دستها مىبريدند پس گفتند : ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ ( يوسف 31 ) اين نه آدم است بلكه فرشتهاى است بزرگ . يوسف چشم بر هيچ زنى نينداخت . زنان گفتند اگر او آدمى بودى نظر بر حسن و جمال ما انداختى . زليخا گفت : فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ ( يوسف 32 ) اين است كس كه شما مرا به جهت او ملامت مىكرديد . رسول ما نيز بكرات و مرات و فضائل على عليه السّلام و مناقب او گفته بود حساد و منافقان طعنه مىزدند ، روز غدير بر خلق جلوه داد او را . القصه رسول گفت : الست اولى لكم من انفسكم . آيا من اولى نيستم از شما به نفسهاى شما جمله اقرار كردند بر فور كه بلى . فقال : من كنت مولاه ، فهذا على مولاه ، اللهم