عماد الدين حسن بن علي الطبري

282

كامل بهائى ( فارسي )

هدى نراندمى تا اكنون حلال شدمى ليكن حلال نمىتوانم شد تا هدى به محل رسيدن و نحر كردن اما هر كه هدى نرانده باشد بايد كه حلال شود و حج عمره و تمتع كند آنگه احرام به حج گيرد . پس بعضى حلال شدند و بعضى باحرام بايستادند و حلال نشدند و رسول صلّى اللّه عليه و آله ايشان را اعتاب كرد كه شما چرا حلال نمىشويد ، گفتن ما حلال نشويم و رسول محرم باشد رسول گفت مرا عذرى هست كه هدى رانده‌ام و شما را هيچ عذرى نيست ، از او قبول نكردند و بر انكار اصرار نمودند و رسول را گفتند تو نيز حلال شو تا ما حلال شويم . رسول گفت : عجب سخنى مىگوئيد من شصت و شش شتر هدى رانده‌ام و نيت قران كرده چگونه حلال شوم . منكران با يكديگر گفتند كه ما حلال شويم و با زنان خلوت كنيم و غسل كنيم و آب از سر ما چكد و رسول خدا اشعث و اغبر « 1 » باشد . چون امير المؤمنين عليه السّلام به نزديك مكه رسيد خليفه بر قوم خود بگذاشت و خود به خدمت رسول آمد و رسول صلّى اللّه عليه و آله به در مكه رسيده بود رسول او را بپرسيد امير المؤمنين گفت آنچه فرمودى تمام كردم و حله‌ها ستادم و در تنگ‌ها « 2 » نهادم و سپردم چون به نزديك مكه رسيدم اشتياق و آرزومندى طلعت تو به غايت رسيده بود تعجيل كردم به ديدن تو . رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت يا على عليه السّلام چه نيت كردى در احرام . گفت يا رسول اللّه تو به من ننوشتى كه چه نوع حج مىبايد كردن اما من نيت خويش را در نيت تو بستم و گفتم : اللهم اجعل اهلالى ، كاهلال نبيك . خدايا اهلال مرا بگردان چون اهلال نبى تو . گفت هدى راندى . گفت بلى چهل و چهار هدى رانده‌ام . رسول گفت : اللّه اكبر ، شاركتنى فى حجى ، و هديى . من شصت و شش هدى راندم اكنون يا على برو و قوم خود را برگير و به پيش من آى . امير المؤمنين عليه السّلام به نزد قوم خود رفت و ايشان را يافت كه تنگهاى بار گشوده بودند و آن حله‌ها پوشيده امير المؤمنين بر نائب خود عتاب كرد او عذرى گفت كه جماعت شفاعت كردند كه ما راحلها مىبايد كه بپوشيم و خود را بيارائيم و بر آن احرام گيريم .

--> ( 1 ) - اشعث : آشفته موى ، ژوليده موى . اغبر : گردآلود ، خاكى رنگ ، تيره رنگ . ( 2 ) - تنگ : جوال ، لنگه بار .