عماد الدين حسن بن علي الطبري

253

كامل بهائى ( فارسي )

مالك ليكن مرحم نهادى به قتل سعد . و جمعى گويند كه چون عمر به ابو بكر گفت كه خالد را بكش يا حد بزن از وى نشنيد و گفت : خالد ، سيف من سيوف اللّه . از آن روز اين لقب بر وى افتاد به هر دو روايت اين لقب كه خالد يافت به قتل مؤمنان يافت . * ( قصه سعد بن عباده ) * او رئيس قبيله خزرج بود و از نقباى انصار بودى و انصار دوازده نقيب بودندى چون مردم در بيعت ابو بكر شروع كردند انصار گفتند چون ترك نص خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله كردند و اتباع هوا مىكنند يكى از ديگرى اولى نيست ما كه انصاريم بعدد و شوكت و حسب بيشتر از جمله‌ايم ، سعد بن عباده را رئيس و خليفه خويش مىكنيم . سعد گفت من دين به دنيا نفروشم ، و بعد از اسلام كافر نشوم و خدا و رسول را خصم خود نكنم و اين كار قبول نكنم تا ميان ما و ديگران فرقى باشد چون سعد چنين گفت كار ابو بكر قوت گرفت و مردم ميل بدان طرف كردند و از سعد بيعت طلب كردند او ابا كرد و گفت چون دروغ به خود نخواستم به ديگرى هم نخواهم و از براى خاطر ديگران به دوزخ نروم . پس سعد با قوم خويش به ابو بكر بيعت نكردند و به زمان عمر ، عمر الحاح كرد و قبول نكرد و از قوت و كثرت قوم وى بر وى اكراهى نتوانستند كرد و زهره اجبار نبود ، به ظاهر با وى مىساختند و در تحصيل بيعت او مىبودند باختفاء ، تا قيس بن سعد عباده روزى عمر را نصيحت كرد و گفت نصيحت من قبول كن و از سر شفقت بشنو سعد سوگند ياد كرده كه بر شما بيعت نكند و از او بيعت به جبر نتوان گرفتن و از قبيله وى يعنى خزرج هم بيعت نتوان گرفتن الا بعد از قتل وى ، و قتل وى منوط است به قتل جمله خزرج ، و قتل خزرج منوط است به قتل اوس ، و قتل اوس منوط است به قتل جمله بطون يمن ، و اين مقدور شما نباشد و بيش از وسع شما است ، با وى بسازيد . اتفاقا به روزگار عمر سعد به مهمى در زمين شام رفت و خالد وليد آن روز در شام بود سعد شبى از دهى به دهى مىرفت و بنى ازد و خالد اين حال بدانست كه او به شب آنجا مىرود . خالد مردى سخت كماندار و تيرانداز بودى . دينار چند بداد و تيرانداز چند به اجرت بگرفت و به راه سعد برفتند و او را به تير بكشتند و از خوف عامه در جهان فاش كردند كه جنيان او را بكشتند و اين بيت انشاء كردند .