عماد الدين حسن بن علي الطبري

249

كامل بهائى ( فارسي )

* باب نهم * بدعتها بدعت اول ، از وى آن بود كه گفت من امير المؤمنين‌ام و بر اهل اسلام حاكم حال آنكه بىاذن و اجازت و نصب كردن خدا و رسول بود . بدعت ديگر ، بيعت ستاندن او بود از صحابه بر آنكه وصى خليفهء رسول است و سبب اين بود كه منافقان اظهار اسلام كرده بودند ، و أبطال كفر با وى يك‌دست شده عزم مصمم كرده بودند به هدم دين و ابطال اسلام كما قال تعالى : قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ ( حجرات 14 ) اعراب گفتند كه ما ايمان آورديم بگو كه شما ايمان نياورديد و ليكن بگوئيد مسلمان شديم و حال آنكه ايمان در دل شما داخل نشده . اين جماعت يك دل شدند از طريق موافقت و مناصحت و اتفاق و جمعى از خوف و تلف مال و نفس و حفظ عرض در ساختند و نيز براى قلت خود و كثرت اعدا و جمعى به تلبيس ايشان مغرور شدند و باطل ايشان را به صورت حق ديدند و چنان نبود پس قوم اول كافر شدند و قوم دوم مؤمن بودند و قوم سوم اگر فطانت و كياست را طلب دليل و تميز ميان صحيح و فاسد داشتند و نكردند بناچار هالك‌اند و اگر قوت دفع شبهه نداشتند به نظر و استدلال حكم ايشان حكم مجانين است و سفهاء و جمعى گويند حكم ايشان در مشيّت حق تعالى بود اگر خواهد عذاب كند و اگر خواهد عفو كند . اما فرقه اول پس بعضى از صورت شريعت بيرون نشدند براى ترويج كار دنيا و امارت و سلطنت و دانستند كه بدين صورت انتقام بدر و حنين توانند كشيدن . چنانچه به آهستگى و تأنى و سكونت قوانين جاهليت را تجديد مىكردند و ابتداع بدى ، بتمناى آنكه اين دين و ملت به اصل اول بازگردد مىنمودند و دانستند كه خلق صورت‌پرست‌اند نه