عماد الدين حسن بن علي الطبري

217

كامل بهائى ( فارسي )

متساوى بوده باشند و به يك درجه پس هيچ يكى از ديگرى اولى نبوده باشد و اختيار دو موجب قتل به مذهب او پس بايد كه هيچ يك را اختيار نكنند . جواب آخر ، چون عمر صفت اين طايفه كه عمده اهل شورى بودند مىكرد گفت : اما عثمان فكلف با قاربه ، و اما على فرجل فيه دعابة ، اما الزبير فوعقة يقس ، يعنى بدخوى باشد و اما طلحه فرجل فيه باره ، يعنى جماع دوست باشد . و اما سعد فذلك منقب من مقانبكم . يعنى توبرهء باشد از صياد كه صيد در وى نهد . و اما عبد الرحمن فرجل صالح لا يخلوا عن نوع قصور فى الاستبداد بهذا الامر « 1 » . اما عبد الرحمن پس مرد صالح است كه خالى نيست از نوع از قصور در آنكه تنها در اين كار اقامت كند . چون صفت اين طائفه اين بود و لايق اين كار نبودند يعنى خلافت چرا اختيار مىكرد قومى بد را به زعم او . اين عين خيانت است با رعيت . رشيد الدين ابو عبد اللّه المدنى باسانيد خويش ايراد كرد : عن الحسن انه قال : نايب أصحاب محمد صلّى اللّه عليه و آله نائبه فجمعهم عمر ، فقال لعلى : تكلم فأنت خيرهم . جواب آخر ، عمر دانست كه على عليه السّلام مستحق امر خلافت است و متصدى اين كار چنان كه ابو عبد اللّه المدنى روايت كرد كه : ان عمر بن الخطاب قال : من يستخلفون بعدى ، فقال رجل من القوم يستخلف عليا ، قال : انكم لعمرى لا يستخلفونه ، و الذي نفسى بيده لو استخلفتموه لاقامكم على الحق و ان كرهتم « 2 » . به درستى كه عمر بن الخطاب گفت كرا خليفه خواهيد ساخت بعد از من پس مردى گفت على را خليفه خواهند ساخت عمر گفت به عمر من سوگند كه شما وى را خليفه نخواهيد ساخت به خداى كه جان من به دست اوست كه اگر خليفه كنيد او را به پاى وادارد شما را بر حق و اگر چه شما را خوش نيايد . بنابراين قول چون وى دانست كه على مستعد اين كار است و مردم را به راه حق دارد چرا او را در ميان جمعى ديگر كه دون او بودند شريك كرد و خلق را در ضلالت انداخت به حقيقت كه اگر على را اختيار كردى هيچ‌كس از وى ابا نخواست كردن به راه جاه خلافت و

--> ( 1 ) - بحار الانوار 31 / 390 به نقل الفائق زمخشرى 3 / 275 و چاپ ديگر 2 / 425 با اندكى اختلاف . ( 2 ) - اين مطالب را با اين عبارت از عمر پيدا نكرديم ولى مطالب با مضامينى قريب به اين عبارات از او نقل شده است . بحار الانوار 30 / 63 و 64 .