عماد الدين حسن بن علي الطبري

172

كامل بهائى ( فارسي )

ان يوم الظهور يوم عظيم * فاز بالفضل فيه اهل كساء قام فيه النبى مبتهلا * الى ربه لحسن الرجاء قال رب انهم اهل بيتى * فاستجب فيهم الهى دعاء اذهب الرجس عنهم و عن الابناء * عنهم و عن بنى الابناء رحمة اللّه و السّلام عليكم * و صلاة الابرار و الاتقياء و تزويج فاطمه در آسمان بود و در بهشت به اختلاف روايات مخالف و مؤالف و من شرح اين مجلس كرده‌ام در كتاب مناقب الطاهرين اما در اين كتاب اگر چه لائق اين نوع است باخصر عبارتى گفته شود عموم فائده را . ابو بكر شيرازى گويد كه جابر بن عبد اللّه انصارى گفت روزى در مسجد به خدمت رسول حاضر بودم ابو بكر درآمد و گفت يا رسول اللّه تو دانى محبت من ترا و از بهر تو از قوم خود هجرت كردم و مال خود را صرف خدمت تو كردم و بلال را از بهر تو آزاد كردم مىخواهم كه فاطمه را به زنى به من دهى . رسول گفت تا وحى حق تعالى نرسد من اين كار نكنم . ابو بكر از پيش رسول بيرون رفت عمر خطاب او را در راه ديد احوال بپرسيد گفت پيش رسول بودم و چنين گفتم به او . رسول جواب من چنين داد . عمر به خدمت رسول آمد و هم احوال خود از هجرت و محبت در كار اسلام بازگفت و خطبت فاطمه كرد رسول جواب داد كه به وحى خداى تعالى كنم و اگر وحى نباشد فائده نكند عمر گفت از آنجا بيرون آمدم على در راه به من رسيد گفت يا ابا حفص كجا بودى گفتم به خدمت رسول و خطبت فاطمه كردم حواله به وحى كرد . امير المؤمنين گفت : من به خدمت رسول شدم و در پهلوى او بنشستم و گفتم : يا رسول اللّه انك تعرف حقى ، و حق ابى طالب عليك ، و تعرف قرابتى منك ، و جهاد الكفار . رسول تبسم كرد و گفت « يا على هل من حاجة » امير المؤمنين گفت خطبت فاطمه مىكنم . رسول گفت با تو چيزى هست از درهم و دينار گفتم يا رسول اللّه ناقهء دارم و زرهى گفت از ناقه چاره نباشد برو و زره را به فروش و بهاء آن به من آر . زره به بازار بردم و به چهار صد و هشتاد درهم بفروختم و در دامن رسول ريختم جمله صحابه حاضر بودند . امير المؤمنين گفت رسول مرا گفت خطبهء برخوان خطبه برخواندم و رسول صحابه را بر خود گواه گرفت و به آخر رسول گفت اى معاشر اصحاب من بدانيد كه فاطمه را به على دادم به اجازت خداى تعالى جبرئيل به من فرود آمد و گفت خداى تعالى سلام مىرساند و