الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
59
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
( 1 ) امام دم بست و سپس فرمود : بر تو آسان است كه باما خود را تا ( يَنبُع ) برسانى ؟ گفتم : آرى ، فرمود : يك رأس الاغ سوارى و يك استر زين كردند ، من پيشى گرفتم و سوار الاغ شدم ، فرمود : اى سدير ، ميل دارى كه الاغ را به من واگذارى ؟ گفتم : استر زيباتر و آبرومندتر است ، فرمود : الاغ براى من هموارتر و آسانتر است ، آن حضرت سوار الاغ شد و من سوار بر استر و به راه افتاديم و رفتيم تا وقت نماز رسيد و فرمود : اى سدير ، پياده شويم ( ما را پياده كن خ ل ) تا نماز بخوانيم ، باز فرمود : اين جا زمين شورهزار و نمكى است و نماز در آن روا نيست و رفتيم تا رسيديم به يك زمين سرخه و آن حضرت به غلامى نگاه كرد كه چند بزغاله را مىچرانيد و به من فرمود : اى سدير ، اگر من به شمارهء اين بزغالهها شيعهء با اخلاص داشتم ، براى من گوشهنشينى روا نبود ، و پياده شديم و نماز خوانديم و چون از نماز فارغ شديم ، من رو به سوى آن بزغالهها كردم و آنها را شمردم ، بر خلاف انتظار 17 تا بودند . ( 2 ) 5 - از سماعة بن مهران ، گويد : امام كاظم ( ع ) به من فرمود : اى سماعه ، در بسترِ خود آسودند و مرا به ترس انداختند ، هلا به خدا سوگند ، جهانى بود كه در آن جز يك تن خدا پرست نبود و اگر مىبود ، خدا عز و جل او را هم نام مىبرد آنجا كه مىفرمايد ( 120 سوره نحل ) : « به راستى ابراهيم يك امّت بود خداشناس