الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
351
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
( 1 ) در خانه نيست ، آن مرد مؤمن برگشت و آن غلام نزد آقايش به درون خانه رفت ، آقايش از او پرسيد كى بود كه در را كوبيد ؟ گفت : فلان كس بود و من در پاسخش گفتم : شما در خانه نيستيد ، آقا در برابر اين گزارش غلام خود خاموش شد و اعتنائى نكرد و غلام خود را در ردّ آن مؤمن سرزنش ننمود و هيچ كدام آن سه تن از برگشتن آن مؤمن از در خانه غمگين نشدند و به حديثى كه خود با هم در ميان داشتند روى آوردند و چون فردا شد بامداد آن مؤمن نزد آنها رفت و آنها را پيدا كرد ، با هم بيرون آمده بودند و مىخواستند بروند سر كشتزارى كه يكى از آنها داشت به آنها سلام داد و گفت : من هم با شما هستم ؟ به او گفتند : بسيار خوب ، و از او ( راجع به وضع ديروز ) عذر خواهى نكردند ، آن مرد حاجتمند و ناتوان بود ، چون ميان راه رسيدند ، به ناگاه چشمشان به تيكه ابرى افتاد كه بر آنها سايه كرد و گمان بردند بارانى در پى است و شتافتند كه زودتر به مقصد برسند و چون آن ابر در بالاى سرشان استوار و پا برجا شد ، به ناگاه يك جارچى از ميان آن تيكه ابر فرياد كشيد : اى آتش ! اينان را بگير ، منم جبرئيل فرستادهء خدا ، پس به ناگاه آتشى از ميان ابر شعله زد و آن سه تن مؤمن را در ربود و او تنها و هراسنده به جا ماند و در شگفت و تعجّب بود از آنچه بر سر آن مردم فرود آمد و نمىدانست سببش چيست ، به سوى شهر برگشت و يوشع بن نون ( وصى حضرت موسى ) را ملاقات كرد و به او خبر داد و آنچه را ديده و شنيده بود گزارش كرد ، يوشع بن نون فرمود : آيا نمىدانى كه خداوند بر آنها خشم كرد پس از آنكه از آنها خشنود بود و اين خشم براى كارى بود كه با تو كردند ، پرسيد با من چه كارى كردند ؟ يوشع براى او باز گفت ، آن مرد گفت : من آنها را حلال