الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
822
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
مانندش را نديده و من تصميم گرفتم او را براى تو بخرم و با آقاى او وارد گفتگو شدم و كار نزديك به اتمام است . جعفر از سخن مادرش به خوبى استقبال كرد و دل بدان داد و نفسش براى آن سركشى كرد و مادرش هم او را امروز و فردا كرد و انتظار داد تا شوقش سخت شد و شهوتش فزون گرديد ، و به مادر در اين باره اصرار فراوان مىكرد ، و چون درك كرد كه عنان صبر از دستش بدر رفته و بيتاب شده به او گفت : در فلانه شب من او را به تو پيش كش مىكنم و فرستاد و عباسه را خبر كرد تا خود را براى چنين شبى آماده كند ، و در آن شب نزد جعفر رفت ، و آن شب جعفر از نزد هارون به منزل آمد و هنوز مستى شراب در سرش بود و براى خاطر آن شب آماده شده بود ، چون به خانه در آمد از كنيزك پرسيد و اتاق او را به وى نشان دادند و او بيهشانه بر او وارد شد ، از همه جا بىخبر به او در آمد و از او كام گرفت ، وقتى كار تمام شد عباسه به او گفت : نيرنگ دختران ملوك را چه طور ديدى ؟ گفت : كدام دختران پادشاهان را مىگوئى ؟ جعفر خيال مىكرد كه او يكى از دختران رومى است ، عباسه به او گفت : من كنيزك تو عباسه دختر مهدى هستم ، تا اين سخن را شنيد از جا پريد ، ديگر مستى از او رفته بود و خردش به سرش آمده بود ، و رو به مادرش كرد و گفت : تو مرا به بهاى پستى فروختى و به درّهء عميقى انداختى ، ببين آخر كارم به كجا خواهد كشيد . عباسه از آنجا برگشت و آبستن بود و پسرى زائيد و خادمى را به نام رياش و پرستارى به نام قره بر او گمارد ، و چون از فاش شدن راز خود ترسيد ، آن كودك را با دو خادمش به مكه فرستاد و دستور داد او را بپرورند و مدتى دراز گذشت كه جعفر و برادر و پدرش كار مملكت هارون را قبضه كرده بودند و زبيده زن هارون الرشيد نزد او مقامى بس عالى داشت كه در حرمسراى او بىهمتا بود و يحيى بن برمك بازرس حرم سراى هارون بود و آنان را از