الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

545

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) مجلسى ره ) كه او ( يعنى حسن بن فضل ) با تو صحبت كند و بايد به خوشى با او رفتار كنى و براى او هم كجاوه تهيه كنى و براى او شتر كرايه كنى . ( 2 ) 14 - از حسن بن عبد الحميد ، گويد : من در كار « حاجز » به شك افتادم ( يعنى ترديد پيدا كردم كه او هم از وكلاى امام قائم است يا نه ؟ و اين خبر دلالت دارد كه از وكلاء بوده است ، و شيخ صدوق هم در « كمال الدين » در روايت از محمد بن عبد الله كوفى در شمارهء كسانى كه به او رسيده است از مطّلعين بر معجزات امام عصر ( ع ) و كسانى كه او را ديده‌اند از وكلاء بغداد عُمَرى و پسرش و حاجز و محمد بن صالح همدانى و ديگران را شمرده است ) و چيزى جمع كردم و به سامراء رفتم و براى من فرمانى رسيد كه : در بارهء ما شكّى نيست و نه در بارهء كسانى كه به دستورِ ما قائم مقام ما هستند ، آنچه همراه دارى به حاجز بن يزيد رد كن . ( 3 ) 15 - محمد بن صالح گويد : چون پدرم مُرد و كار به دست من افتاد ، براى پدرم بر مردم سفته‌هائى بود از مال امام عصر ( ع ) ، من به آن حضرت نوشتم و به او اطلاع دادم . در پاسخ نوشت : از آنان مطالبه كن و بدهى آنها را دريافت كن ، همهء مردم آنها را به من پرداختند جز يك مردى كه سفته‌اى به مبلغ چهار صد اشرفى داشت ، من نزد او رفتم و از او مطالبه كردم و او امروز و فردا كرد و نداد و پسرش به من اهانت كرد ، و نادانى و سفاهت بر من نمود و از او به پدرش گله كردم و او گفت : چه شده است ؟ من هم ريش او را گرفتم و پايش را كشيدم و او را به ميان صحن خانه آوردم و او را خوب زير لگد انداختم ، پسرش بيرون دويد و از اهل بغداد استغاثه كرد و مىگفت : يك قمى رافضى پدر مرا كشت ، و جمع بسيارى