الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
515
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
( 1 ) از فلان مرد فارسى داناترى به كتب نصرانيت نمىشناسم ، برو نزد او ، گفت : من يك قايقى كرايه كردم براى بصره و به اهواز آمدم و از آنجا به شيراز نزد آن يار خودم و اين موضوع را به او گزارش دادم ، گفت كه : او به من گفت : چند روزى به من مهلت بده ، او را چند روز مهلت دادم و نزد او آمدم و پاسخ خواستم ، در پاسخ من گفت : اين وضعى كه تو از اين مرد گزارش مىدهى كارى است كه حضرت مسيح در عمر خود يك بار كرده است . ( 2 ) 25 - محمد بن حجر به ابى محمد ( امام عسكرى ع ) نوشت و از عبد العزيز بن دلف و يزيد بن عبد الله شكايت كرد ، در پاسخ نوشت كه : امّا عبد العزيز نسبت به تو از او دفاع مىشود ، و امّا يزيد به راستى براى تو و او در برابر خدا مقامى خواهد بود ، پس عبد العزيز مُرد و يزيد محمد بن حجر را كشت . ( 3 ) 26 - يكى از اصحاب ما گفته است كه ابو محمد ( امام عسكرى ع ) را به نحرير ( خادم پرستار باغ وحش و سگچران خليفه ) واگذار كردند و او به آن حضرت تنگ مىگرفت و او را آزار مىكرد و زن نحرير به او گفت : واى بر تو از خدا بپرهيز ، نمى دانى در خانهء تو كيست ؟ و صلاح و مقام آن حضرت را به او گوشزد كرد و گفت : من مىترسم بر تو از طرف او . در پاسخ زنش گفت : من او را ميان درندهها مىاندازم ، و سپس همين كار را كرد و ديد آن حضرت در ميان آنها ايستاده نماز مىخواند و آن درندهها در گرد او هستند . ( 4 ) 27 - از احمد بن اسحق كه گفت : من خدمت ابى محمد ( امام