الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
513
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
كنيم ، بدن ما به لرزه آيد و چنان ترسى در دل ما افتاد كه خود را از دست مىدهيم و چون واردين از صالح بن وصيف اين گزارش را شنيدند ، نوميد برگشتند . ( 1 ) 24 - يكى از پزشكان نصرانى قشون كه رگ مىزد گفت كه : يك روز ابو محمد ( امام عسكرى " ع " ) هنگام نماز ظهر مرا خواست و گفت : اين رگ را بزن و رگى به من نمود كه از رگهاى معمولى فصد نبود ، با خود گفتم : چيزى از اين شگفت آورتر نديدهام ، هنگام ظهر به من دستور رگ زدن مىدهد و اين وقت از نظر پزشكى موقع رگ زدن نيست و دوم اين كه رگى را به من نشان مىدهد كه آن را نمىفهمم ، سپس به من فرمود : در خانه باش و انتظار بكش و چون شب شد ، مرا خواست و فرمود : خون را باز كن ، باز كردم و سپس فرمود : آن را ببند ، بستم و باز هم فرمود : در همين خانه باش و نيمه شب باز مرا خواست و فرمود : خون را باز كن ، باز من پيش از بار نخست در شگفت شدم و نخواستم از آن حضرت چيزى بپرسم ، خون را باز كردم و اين بار ، خون سپيدى چون نمك بيرون آمد . گويد : سپس به من فرمود : خون را بند كن ، بند كردم و باز فرمود : در خانه باش و چون بامداد شد ، به ناظر خرج خود ، فرمود تا سه اشرفى به من داد ، من آنها را گرفتم و نزد بختيشوع نصرانى رفتم و داستان را براى او گفتم . گويد : گفت : من آنچه تو مىگوئى نمىفهمم و آن را در هيچ كجاى طب نمىدانم و در هيچ كتابى نخواندهام و در اين زمانه