الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
509
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
مرده است كه وصى و قيّم تو بود ، خدا را حمد كن و بىتابى مكن تا أجرِ تو بر باد رود و دنبال آن به من خبر رسيد كه پسرم از بيمارى خود بهبودى يافته و آن پسر بزرگ من مرده است ، در همان روزى كه جواب ابى محمد ( ع ) به من رسيده بود . ( 1 ) 19 - يحيى بن قشيرى از اهالى دهى به نام قير گفت : ابى محمد ( امام عسكرى " ع " ) وكيلى داشت كه در يك خانه اطاقى گرفته بود كه در آن به سر برد ، با او خدمتكار سفيد پوستى بود ، وكيل طمع در آن خادم كرد و او نپذيرفت جز با صرف نوشابهء خرما و براى او فراهم كرد و نزد او آورد و ميان او و امام ( ع ) سه در بسته بود ، و گويد : خود وكيل برايم باز گفت كه : من بيدار و متوجه بودم كه ناگاه درها گشوده شد تا خود امام آمد و بر در اطاق ايستاد و فرمود : اى حاضران ، از خدا بپرهيزيد و از خدا بترسيد و چون صبح شد دستور داد آن خدمتكار را فروختند و مرا از خانه بيرون كردند . ( 2 ) 20 - محمد بن ربيع شائى ( سائى - تصحيح مجلسى ره ) گفت : من با يك مردى از ثنويها ( دو خدائى ) در اهواز مناظره كردم و سپس به سر من رأى آمدم و از گفتههاى او چيزى به دلم چسبيده بود و من بر در خانهء احمد بن الخضيب نشسته بودم كه أبو محمد ( امام عسكرى " ع " ) از دار الخلافه در روز موكب خلافتى ( سان ديدن ) بيرون آمد ، به من نگاهى كرد و با انگشت سبابهء خود به من اشاره كرد كه يگانه است ، يگانه است ، تنها است و من افتادم و از هوش رفتم . ( 3 ) 21 - از ابى هاشم جعفرى كه گفت : روزى خدمت ابو