الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

485

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) مردى بود دريا دل و خردمند و اصيل و راد و با فضل . من از بيان پدرم ، دل تنگ‌تر و انديشناك‌تر شدم و خشمم بر پدرم افزوده شد و بر آنچه از او باز شنيدم و از كردار و گفتارش در بارهء او فهميدم و پس از اين هدفى نداشتم جز پرسش از اخبار او و كاوش در كار او و از هر كدام از بنى هاشم و افسران و نويسندگان و قضات و فقهاء و مردم ديگر پرسش كردم در نزد همهء مردم در نهايت اجلال و اعظام و محل رفيع و قول جميل بود و او را بر همهء خاندانش و بر مشايخ مقدم مىداشتند و او در نظرم بزرگوار آمد ، چون از هيچ دوست و دشمنى در بارهء او جز از تمجيد و ستايش نشنيدم ، و يكى از اشعريين قم كه حاضر مجلس او بود به او گفت : اى ابا بكر ، خبر برادرش جعفر چه بود ؟ در پاسخ گفت : جعفر كيست كه از او خبر بپرسند و او را قرين حسن سازند ؟ جعفر آشكارا مرتكب فسق مىشد و هرزه و لا ابالى و مى خوار بود و كوچكترين مردى بود كه ديدم و بىآبروتر در نزد خود از همه كس ، سبك بود و خود باخته . بر خليفه و يارانش هنگام وفات حسن بن على حادثه‌اى رخ داد كه من از آن در شگفت شدم و گمان نداشتم چنين شود براى اين كه چون امام بيمار شد ، خليفه نزد پدرم فرستاد كه ابن الرضا بيمار شده و پدرم همان ساعت سوار شد و به دار الخلافه شتافت و شتابانه برگشت و پنج تن از خادمان امير المؤمنين با خود داشت كه همه مورد وثوق بودند و از خواص به شمار مىرفتند و نحرير در ميان آنها بود ( كه از خواص خادمان خليفه بود ) و به آنها دستور داد در خانهء حسن بمانند و خبر و حال او را خوب بفهمند و فرستاد نزد چند تن پزشك كه نزد او رفت و آمد كنند و هر بام و شام او را معاينه