الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
481
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
( 1 ) من در سر من رأى مردى از علويان را چون حسن بن على بن محمد ابن الرضا نديدم و نشناختم از روش و آرامش و پارسائى و بزرگوارى و ارجمندى او در نزد خاندانش و همه بنى هاشم و مقدّم شمردن او بر پير مردان و بزرگان خود و هم بر افسران و وزيران و عموم مردم ، من يك روز بالاى سر پدرم ايستاده بودم و آن روزى بود كه براى پذيرفتن مردم مىنشست ، به ناگاه دربانان او آمدند و گفتند ابو محمد ابن الرضا بر در خانه است با آواز بلند فرياد كرد به او اجازهء ورود بدهيد . من از آنها در شگفت شدم كه دليرى كردند و مردى را در نزد پدرم با كنيه نام بردند ، با اين كه در نزد او تنها خليفه يا وليّ عهد يا كسى كه از طرف خليفه دستور بود به كنيه نام برده مىشد ، مردى گندمگون خوش اندام ، زيبا رو ، خوش پيكر و تازه جوان در آمد و جلال و هيبتى داشت ، تا نگاه پدرم به او افتاد برخاست و چند گامى جلو او رفت و من نديده بودم كه با كسى از بنى هاشم و افسران ، چنين كند و چون به او نزديك شد ، او را در آغوش گرفت و روى و سينهاش را بوسيد و دستش را گرفت و او را بر مسند خود نشانيد و پهلوى او نشست و رو به او كرد و با سخن پرداخت و خود را قربان او مىكرد و من از رفتار پدرم با او شگفت بودم كه دربان آمد و گفت : موفق ( برادرِ معتمد ، خليفه و رئيس ستاد او ) آمده و شيوهء موفق اين بود كه چون نزد پدرم آمد ، دربانان و افسران مخصوص ، پيشتر مىآمدند و از مجلس پدرم تا در خانه صف مىبستند تا او مىآمد و مىرفت و پدرم پيوسته رو به ابى محمد داشت ، با او گفتگو مىكرد تا نگاهش به غلامان مخصوص موفق افتاد ، آن گاه به او گفت : خدا مرا قربانت كند اكنون ، هر گاه ميل