الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

463

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

گفتم : قربانت ، من او را در حال عافيت به جاى گذاردم و من از همهء مردم ، به او ديدار نزديك‌ترى دارم ، ده روز است كه او را ديده‌ام ، به من فرمود كه : اهل مدينه مىگويند ، او مُرده ، و چون گفت : مردم چنين گويند ، دانستم كه همين او مرده است ، سپس به من فرمود كه : جعفر چه كرد ؟ ( مقصود ، متوكل عباسى است كه جعفر بن معتصم باشد ) گفتم : او را بد حال‌ترين مردم بجا گذاردم در زندان بود . گويد : فرمود : اما او صاحب امر حكومت شده . اين الزيات چه كرده ؟ ( وزير واثق بوده ) گفتم : قربانت ، مردم با او داشتند و فرمان ، فرمان او بود ، گويد : فرمود : اما به راستى كه او شوم بود برايش ، گويد : سپس خموش شد و به من فرمود : به ناچار ، مقدرات خدا تعالى و احكامش مجرى مىشوند ، اى خيران ، واثق مُرد ، و متوكّل به جاى او نشست و ابن الزيات هم كشته شد ، گفتم : قربانت ، چه وقت ؟ فرمود : شش روز پس از بيرون آمدن تو ( از سامراء ) . ( 1 ) 2 - از صالح بن سعيد گويد : خدمت ابو الحسن ( ع ) رسيدم و به او گفتم : قربانت ، در هر چيزى مىخواهند نور شما را خاموش كنند و از قدر شما بكاهند ، تا شما را در اين سراى بد نام منزل داده‌اند كه آن را سراى گدايان مىنامند ، فرمود : اى پسر سعيد ، تو در اين جا باش . سپس به دست خود اشاره كرد و فرمود : نگاه كن ، نگاه كردم و به ناگاه خود را در باغستانهاى خرم و فرح بخشى ديدم ، باغستانهائى تازه و خرم در آنها حوريانى معطر و نو پسرانى بودند چون دُرّ صدف درخشان ، پرنده ، آهوان و نهرهاى روان و جوشان بود . چشمم خيره شد و ديده‌ام از كار ماند ، فرمود : هر جا باشيم اين