الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
427
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
( 1 ) اشرفى طلا است ، آنها را برداشتم و در آستين گذاشتم و فرمود : چهار تن از غلامانش با من باشند تا مرا به منزلم برسانند ، من گفتم : قربانت ، شبگرد ابن المسيب در گردش است و من خوش ندارم كه مرا با غلامان شما برخورد كنند . به من فرمود : درست گفتى ، خدا تو را به راستى رهنمايد و به آنها دستور داد از هر جا ، من آنها را برگردانيدم برگردند و چون نزديك خانهام رسيدم و دلم آرام شد ، آنها را برگردانيدم و به منزل خود رفتم و چراغ خواستم و اشرفىها را شمردم ، چهل و هشت اشرفى بود ، و بستانكارى آن مرد از من بيست و هشت اشرفى بود ، در ميان آن يك اشرفى مىدرخشيد و من از زيبائى آن در شگفت شدم و آن را نزديك چراغ بردم و ديدم در آن روشن ، نقش شده است كه ( حق آن مرد بيست و هشت اشرفى است و ما بقى از آن تو است ) و به خدا من خودم نمىدانستم كه ( به او نگفته بودم خ ل ) او چند اشرفى از من مىخواهد ، حمد از آن خدا ، پروردگار جهانيان است كه ولى خود را عزيز نموده است . ( 2 ) 5 - از يكى از اصحابش از امام رضا ( ع ) كه آن حضرت در سالى كه هارون به قصد حج رفته بود از مدينه براى انجام حج بيرون شد و چون به كوهى رسيد كه در سمت چپ راه است نسبت به كسى كه به سوى مكه مىرود و آن را فارغ ( قارع خ ل ) مىخوانند ، نگاهى به آن انداخت و فرمود : آن كسى كه در فارع ساختمان مىسازد و آن را به دست خود ويران مىكند تيكه تيكه خواهد شد . ما معنى اين سخن امام را نفهميديم و چون امام از آنجا رفت هارون آمد و در همان موضع منزل گرفت ، جعفر بن يحيى بدان