الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
359
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
( 1 ) على براى احترام صحبت پيغمبر ، نزد جابر مىرفت ، فرمود : آن حضرت به مسند تعليم نشست و از طرف خدا تبارك و تعالى براى مردم حديث مىگفت ، مردم مدينه گفتند : ما جري ترى از اين نديديم ، چون ديد چنين مىگويند ، از رسول خدا ( ص ) براى آنها باز مىگفت ، مردم مدينه گفتند : ما هرگز دروغگوتر از اين نديديم براى ما از كسى كه او را نديده باز مىگويد ، چون دانست كه چه مىگويند ، از جابر بن عبد الله براى آنان بازگو مىكرد و او را تصديق مىكردند ، با اينكه خود جابر نزد او مىآمد و از او مىآموخت . ( 2 ) 3 - از ابى بصير گويد : خدمت امام باقر ( ع ) رسيده و گفتم به او : شما وارثان رسول خدائيد ( ص ) ؟ فرمود : آرى ، گفتم : رسول خدا ( ص ) وارث همهء پيمبران بود و هر چه را مىدانستند ، مىدانست ؟ به من فرمود : آرى ، گفتم : شما مىتوانيد مردهها را زنده كنيد و كور مادر زاد و پيس را درمان كنيد ؟ فرمود : آرى به اذن خدا ، سپس به من فرمود : نزديك من بيا اى ابا محمد ، نزديكش رفتم و دستى به روى من كشيد و بر دو چشمم ماليد ، من خورشيد و آسمان و زمين و خانهها و هر چه در شهر بود ديدم ، فرمود : مىخواهى چنين باشى و مانند مردم ديگر در روز قيامت مسئول باشى ؟ يا مىخواهى به حال نابينائى برگردى و يكسر به بهشت روى ؟ گفتم : بر مىگردم به حالى كه بودم ، دستى به چشمم كشيد و برگشتم بدان چه بودم ، پس اين را براى ابن ابى عمير باز گفتم ، گفت : من گواهم كه اين سخن