الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

305

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) شتابان برخاست تا وارد بر او شد و نگاهى به او كرد و گريست و سپس به زنها دستور داد او را غسل دهند و فرمود : چون از غسل او فارغ شديد كارى نكنيد تا به من اعلام كنيد ، چون فارغ شدند به او اعلام كردند و آن حضرت يكى از پيراهنهاى خود را كه به تن مىپوشيد داد تا او را در آن كفن كنند و به مسلمانان فرمود : چون در كار فاطمه ديديد من كارى مىكنم كه پيش از آن با مرده‌اى نكردم سبب آن را از من بپرسيد . چون زنان از غسل و كفن او فارغ شدند ، رسول خدا ( ص ) آمد و جنازهء او را بر دوش گرفت و زير جنازهء او بود تا او را به قبرش رسانيد و او را در كنار قبرش نهاد و خود وارد قبرش شد و در آن خوابيد و سپس برخاست و با دست خود او را گرفت و در قبرش نهاد و بر او سرازير شد و مدتى طولانى با او راز مىگفت : و به او مىگفت : پسرت ، پسرت ، ( پسرت ) . سپس از قبرش برآمد و خشت بر آن چيد و آن را ساخت سپس روى قبرش افتاد و شنيدند كه مىفرمود : لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ ، بار خدايا من او را به تو مىسپارم ، سپس برگشت و مسلمانان به آن حضرت گفتند : ما ديديم شما كارهائى كرديد كه پيش از امروز نكرده بوديد ، فرمود : امروز آخرين قسمت احسان ابى طالب را از دست دادم ، مطلب اين است كه اگر نزد اين فاطمه چيزى بود ، مرا نسبت بدان بر خود و فرزندانش مقدم مىداشت . من روزى از قيامت ياد كردم و از اين كه مردم در آن برهنه محشور مىشوند ، گفت : واى از اين رسوائى من ، من ضمانت كردم كه خدا او را با تن پوشيده محشور سازد ، من از فشار قبر ياد كردم ، گفت : واى از ناتوانى من ، و من ضمانت كردم كه خدا او را آسوده