الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

285

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) در خواست برگردانيدن آنها را دارند . ملك حبشه به ياران خود گفت : اين سرور و پيشواى مردمى است كه من آمده‌ام خانه‌اى كه معبد آنها است ويران كنم و او از من خواهش مىكند شتران او را رها سازم ! اگر از من خواسته بود كه دست از ويران كردن خانهء كعبه بردارم مىپذيرفتم ، شترانش را به او پس بدهيد عبد المطلب از مترجمش پرسيد ، شاه به تو چه گفت ؟ به او گزارش داد ، عبد المطلب گفت : من خداوند شترم ، و آن خانه هم خداوندى دارد كه جلوش را مىگيرد ، شترانش را به او دادند و عبد المطلب به خانهء خود برگشت ، در برگشت خود به فيل برخورد و او گفت : اى محمود ، فيل سر را جنبانيد ، به او گفت : مىدانى تو را براى چه آوردند ؟ فيل با سر اشاره كرد : نه ، فرمود : تو را آوردند تا خانهء پروردگارت را ويران كنى ، اين كار را مىكنى ؟ با سر گفت : نه . عبد المطلب به خانه‌اش برگشت ، صبحى آن فيل را آوردند كه در حرم در آورند ، سر باز زد و از آنها اطاعت نكرد ، عبد المطلب در اين وقت به يكى از بستگانش گفت : برو بالاى كوه و بنگر تا چه مىبينى ؟ گفت : من يك سياهى از طرف دريا مىبينم ، به او فرمود : ديدهء تو به همهء آن مىرسد ؟ گفت : نه ، و نزديك است كه برسد و چون نزديك آمد ، ديده‌بان عبد المطلب گفت : پرندهء بسيارى است كه من آن را نمىشناسم و هر پرنده ، سنگى به اندازهء سنگى كه با پشت ناخن مىپرانند يا كوچك‌تر به منقار دارد ، فرمود : سوگند به پروردگار كعبه ، جز قوم حبشه را نخواهند ، تا چون اين پرنده‌ها بالاى سر همهء آن لشكر رسيدند ، سنگ ريزه‌ها را انداختند و هر سنگريزه به مغز سر مردى خورد و از دُبُرش بيرون شد و او را