الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
111
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
رسيد و بر آن دراز كشيد و به امير المؤمنين ( ع ) درود گفت و آن حضرت به دو اشارت كرد بايستد تا سخنرانى خود را به پايان رساند و چون سخنرانى خود را به پايان رساند رو به دو كرد و فرمود : تو كيستى ؟ گفت : من عمرو پسر عثمانم كه كارگزار شما بود بر جن و پدرم مرده و وصيت كرده خدمت شما برسم و نظر شما را بخواهم و من نزد شما آمدم ، يا امير المؤمنين به من چه فرمائى و چه رأى دهى ؟ امير المؤمنين ( ع ) به او فرمود : من تو را سفارش دهم به تقواى از خدا و اين كه برگردى به جاى پدرت در ميان جن كارگزار باشى كه تو بر جنيان از طرف من نيابت دارى . گويد : عمرو با امير المؤمنين ( ع ) وداع كرد و او نائب وى است بر جنيان ، من به او گفتم : قربانت ، عمرو به واجب خود عمل مىكند و خدمت شما مىرسد ؟ فرمود : آرى . 7 - نعمان بن بشير گويد : من با جابر بن يزيد جعفى هم كجاوه بودم و چون به مدينه رسيديم ، خدمت امام باقر ( ع ) رسيد و با آن حضرت وداع كرد و از نزد او شاد بيرون شد تا رسيديم به اخيرجه ( به وزن مصغر ) و آن اول منزلى است كه از آن به سوى مدينه عدول مىكنيم ، روز جمعه بود و چون نماز ظهر را خوانديم و شترهاى ما از جا برخاستند به ناگاه من مرد دراز قد و گندم گونى را ديدم كه با او نامهاى بود و آن را به جابر داد ، آن را گرفت و بوسيد و به ديدههاى خود كشيد و به ناگاه بر آن نوشته بود : از طرف محمد بن على به جابر بن يزيد ، مداد سياهى داشت كه هنوز تر