الشيخ محمد تقي التستري ( مترجم : سيد علىمحمد موسوى جزايرى )
36
قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي )
و عمير آنجا نشسته و تمام جريانات و تناقضگوييهاى آنان را مىشنيد . آنگاه امير المؤمنين - عليه السلام - به عمير رو كرده فرمود : مىبينم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است ! عمير گفت : الآن حقيقت حال را به شما خواهم گفت : زيرا شخص حيلهگر ، رستگار نخواهد شد . به خدا سوگند من هرگز امانتى نزد محمد نداشتهام و تنها عامل محرّك من حنظله و ابو سفيان بودهاند و اينك دينارهايى كه مهر هند ، زن ابو سفيان بر آنها نقشين است نزد من موجود مىباشند كه آنها را به عنوان پاداش به من دادهاند . و آنگاه امير المؤمنين - عليه السلام - فرمود : بياوريد شمشيرى را كه در گوشهء خانه پنهان است ، شمشير را آوردند . على - عليه السلام - شمشير را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود : آيا اين شمشير را مىشناسيد ؟ گفتند : آرى ، اين شمشير حنظله مىباشد ، از آن ميان ابو سفيان گفت : اين شمشير از حنظله سرقت شده است . امير المؤمنين به وى فرمود : اگر راست مىگويى پس غلام تو « مهلع ؛ سياه » چهكار كرد ؟ ابو سفيان گفت : او فعلا براى انجام مأموريتى به طائف رفته است . آن حضرت فرمود : اى كاش ! مىآمد و تو يك بار ديگر او را مىديدى و اگر راست مىگويى او را احضار كن بيايد . ابو سفيان خاموش شده سخنى نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قريش فرمود تا محل معينى را حفر كنند ، چون حفر كردند ناگهان به جسد كشتهء « مهلع » برخوردند ، آن حضرت فرمود : آن را بيرون بياوريد ، جسد را بيرون آورده و به طرف خانهء كعبه حمل كردند ، مردم از مشاهدهء پيكر بيجان « مهلع » در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسيدند . امام - عليه السلام - فرمود : ابو سفيان و پسرش اين غلام را تطميع كرده و به پاداش آزاديش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا اين كه در راهى برايم كمين كرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشيرش را