الشيخ محمد تقي التستري ( مترجم : سيد علىمحمد موسوى جزايرى )
30
قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي )
است . از اموال و دارايى او مىپرسم ، مىگويند : مالى از خود بر جاى نگذاشته است . ايشان را به نزد شريح بردهام و او با سوگندى آنان را آزاد كرده ، با اين كه مىدانم پدرم اموال و كالاى زيادى به همراه داشته است . امير المؤمنين - عليه السلام - به آنان فرمود : زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در كار جوان تحقيق كنم ، آنان برگشتند و آن حضرت - عليه السلام - نيز نزد شريح آمده به وى فرمود : چگونه بين ايشان حكم كردهاى ؟ شريح : يا امير المؤمنين ! اين جوان مدعى بود كه پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادى با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است . و چون از حالش جويا شده ، به وى گفتهاند : پدرش مرده است . و من به جوان گفتم : آيا بر ادّعاى خود گواه دارى ؟ گفت نه ، پس اين گروه منكر را قسم دادم و آزاد شدند . امير المؤمنين - عليه السلام - به شريح فرمود : بسيار متأسفم كه در مثل چنين قضيهاى اين گونه حكم مىكنى ؟ ! شريح : پس حكم آن چيست ؟ امام - عليه السلام - فرمود : به خدا سوگند اكنون چنان بين آنان داورى كنم كه پيش از من جز داوود پيغمبر كسى به آن حكم نكرده باشد . اى قنبر ! مأموران انتظامى را حاضر كن ! قنبر آنان را آورد . آن حضرت هر مأمورى را بر يك نفر از آنان موكّل ساخت و آنگاه به صورتهايشان خيره شد و فرمود : چه مىگوييد آيا خيال مىكنيد كه من از جنايتى كه بر پدر اين جوان روا داشتهايد آگاه نيستم ؟ ! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم . سپس به مأموران فرمود : صورتهايشان را بپوشانيد و آنان را از يكديگر جدا سازيد پس هر يك را در كنار ستونى از مسجد نشاندند در حالى كه سر و صورتشان با جامههايشان پوشيده شده بود ، و آنگاه امام - عليه السلام - منشى خود ، عبد اللّه بن ابى رافع را به حضور طلبيده به او فرمود : قلم و كاغذ بياور ! و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند . و آن حضرت - عليه السلام - به مردم فرمود : هر وقت من تكبير گفتم شما نيز تكبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمود و يكى از آن گروه را