محمد ابراهيم نواب ( بدايع نگار )
110
فيض الدموع شرح زندگانى و شهادت امام حسين ( ع ) ( فارسي )
دانى كه من اينها ندانم واز نفاق وشقاق « 1 » تو با أمير المؤمنين يزيد بىخبرم ؟ هانى گفت : اى أمير چنين نيست كه مىگويى . مرا با تو سر خلاف نباشد . يك دو نوبت سخن با يكديگر بگفتند . عبيد اللّه معقل را بخواند تا دعوى خويش روياروى كند . چون هانى به معقل نگريست ، أو را بشناخت وحيلت عبيد اللّه را بدانست وگفت : اى أمير ! مردى از خاندان بزرگ با من پناهيد « 2 » وبه ذمّت من زينهار جست ؛ مرا شرم آمد كه چون اويى را پناه ندهم ، اينك با تو عهدي وثيق مىدهم وبه ذمّت خداى سوگند مىخورم كه بازگردم ودست خويش در دست تو نهم ، أجازت ده تا با سراى روم ومسلم را از جوار خويش معذور دارم تا سر خويش گيرد وهركجا خواهد برود . عبيد اللّه گفت : هرگز اين نكنم وتو را از دست ندهم تا مسلم را به دست خويش ، به من سپارى . هانى گفت : اى أمير اين كار چگونه كنم واين عار چگونه خرم ؟ در آيين مروّت كجا روا باشد كه كس زينهارى خويش به دست خصم دهد ؟ ! لا واللّه هرگز بدين عار تن در ندهم وآيين مردمى از دست ننهم ، اگر چند مال وجان من در سر اين كار رود . عبيد اللّه چوبى در دست داشت وبدان چوب بسيارى بر سر وروى أو زد وخون از محاسن أو روان گشت . آنگاه بفرمود تا أو را در حجره بازداشتند ودر به روى أو بستند . عمر وبن حجّاج چون اين خبر بشنيد ، با قبيلهء مذحج « 3 » برنشست وبه دار الاماره شد وندا در داد كه من عمرو بن حجّاجم واينان سواران مذحجاند . از طاعت أمير سرنزدهايم واز جماعت ، تفرقه نجسته . به ما رسيده است كه أمير هانى بن عروه بزرگ مذحج را بكشت ، واين كار كارى بس عظيم است . عبيد اللّه با
--> ( 1 ) . عصيان ونافرمانى ( 2 ) . به من پناه آورد . ( 3 ) . قبيلهاى از يمن كه هانى از بزرگان آن قبيله بود .