الشيخ السبحاني

139

فروغ ابديت تجزيه و تحليل كاملى از زندگى پيامبر اكرم ( ص ) ( فارسي )

ما در تاريخ مىخوانيم كه در پيشانى « عبد اللّه » همواره نور نبوّت مىدرخشيد « 1 » و نيز مىخوانيم كه در سال‌هاى خشك‌سالى ، « عبد المطلب » دست فرزند خود را مىگرفت و به سوى كوه مىرفت و نور جبين « عبد اللّه » را وسيله قرار داده و از خداوند جهان ، طلب رحمت مىنمود . اين مطلبى است كه بسيارى از دانشمندان شيعه و سنى ، آن را نوشته‌اند و ما هم هيچ‌گونه دليل بر عدم صحت آن نداريم ، ولى در ورق‌هاى بعضى از تواريخ ، همين مطلب اساس افسانه‌اى شده است كه هرگز ما نمىتوانيم آن پيرايه‌ها را بپذيريم . داستان فاطمهء خثعميه وى خواهر « ورقة بن نوفل » است كه از دانايان و پيش‌گويان عرب بود و اطلاعاتى دربارهء انجيل داشت . سخن گفتن او با خديجه ، در آغاز بعثت پيامبر ، در تاريخ ضبط است و ما در جاى خود به آن اشاره خواهيم كرد . خواهر « ورقه » از برادر خود شنيده بود كه مردى از فرزندان « اسماعيل » به مقام پيامبرى خواهد رسيد . از اين جهت ، پيوسته در تكاپو بود . روزى كه عبد المطلب ، دست در دست عبد اللّه كرده و از قربانگاه به سوى خانهء « آمنه » مىرفت ؛ فاطمهء خثعمى ، در كنار خانهء خود ايستاده بود . چشمش به نورى افتاد كه مدّت‌ها در سراغ آن بود . گفت : عبد اللّه ! كجا مىروى ؟ من حاضرم شترانى را كه پدرت ، در راه نجات تو قربانى كرده است بدهم ، به شرط اين كه با من هم‌بستر شوى . عبد اللّه گفت : فعلا همراه پدرم هستم ، اين مطلب براى من ممكن و ميسور نيست . عبد اللّه در همان روز با آمنه تزويج كرد و يك شب با او به سر برد . فرداى آن روز ، به سوى خانهء فاطمه شتافت و آمادگى خود را اعلام كرد . فاطمه گفت : امروز من به تو نيازى ندارم ، زيرا نورى كه در جبين تو مىديدم ، ديگر از آن خبرى نيست و از تو جدا شده است . « 2 »

--> ( 1 ) . سيره حلبى ، ج 1 ، ص 37 . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 6 ؛ الكامل في التاريخ ، ج 2 ، ص 4 ؛ سيرهء حلبى ، ج 1 ، ص 47 .