الشيخ السبحاني

126

فروغ ابديت تجزيه و تحليل كاملى از زندگى پيامبر اكرم ( ص ) ( فارسي )

عبد المطلب سؤال كرد ، كه چرا به اينجا آمده است و چه مىخواهد ؟ وى در پاسخ او چنين گفت : سپاه تو به شتران تهامه و از جمله دويست شتر من دستبرد زده است . خواهش من اين است كه دستور دهيد آن‌ها را به صاحبان خود بازگردانند . « ابرهه » گفت : سيماى نورانى و درخشندهء تو ، تو را يك جهان در نظرم بزرگ كرد ، ولى درخواست كوچك و ناچيزت ( در اين هنگام كه من براى ويران كردن معبد نياكان تو آمده‌ام ) از عظمت و جلالت تو كاست . من متوقع بودم كه سخن از كعبه به ميان آورى و تقاضا كنى كه من از اين هدف كه ضربت شكننده‌اى بر استقلال و حيات سياسى و دينى شما وارد مىسازد منصرف شوم ، نه اين كه دربارهء چند شتر ناچيز و بىارزش سخن بگويى و در اين راه شفاعت كنى . عبد المطلب در پاسخ وى جمله‌اى گفت كه هنوز عظمت و ارزش خود را حفظ كرده است و آن اين بود : أنا ربّ الإبل ؛ و للبيت ربّ يمنعه ؛ من صاحب شترم ، خانه نيز صاحبى دارد كه از هر گونه تجاوز به آن جلوگيرى مىكند . ابرهه ، پس از استماع اين جمله سرى تكان داد و با قيافه مغرورانه گفت : در اين راه كسى قدرت ندارد ، مرا از هدفم بازدارد ، سپس دستور داد ، اموال غارت شده را به صاحبانشان برگردانند . انتظار قريش قريش با بىصبرى هر چه تمام‌تر ، در انتظار بازگشت عبد المطلب بودند كه از نتيجه مذاكرهء او با دشمن آگاه شوند . وقتى عبد المطلب ، با سران قريش مواجه شد به آنان گفت : هر چه زودتر با دام‌هاى خود به درّه و كوه پناه ببريد ، تا از هر گونه گزند و آسيب در امان باشيد . طولى نكشيد كه همهء مردم خانه و كاشانهء خود را ترك گفته و به سوى كوه‌ها پناه بردند . در نيمهء شب ، نالهء اطفال و ضجهء زنان و صيحهء حيوانات در سراسر كوه و درّه طنين‌انداز بود ، در همان دل شب ، عبد المطلب با تنى چند از قريش ، از قلهء كوه فرود آمدند و خود را به در كعبه رساندند ؛ در حالى كه اشك در اطراف