أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
10
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) صدّيق گفت : به خداى ربّ العزّه اى عمر ، اگر بزغالهء شش ماهه كه بر زنهاريان واجب شده باشد باز گيرند تن در ندهم و دل بر محاربت ايشان نهم . به قدر وسع بكوشم و سخن هيچ مشرك ننيوشم . عمر گفت : اى خليفه ، چون رأى تو بر قتال مشركان قرار گرفت و عزم مصمّم كردى ، ما همه ترا فرمانبرداريم و در آنچه فرمايى متابع و ياوريم . 3 پس ، ابو بكر صدّيق ( رضى ) به لشكرگاه اسامة بن زيد ( 15 ) - كه حضرت رسالت در حين حيات خود حكم فرموده بود كه به جانب شام رود و او در واقعهء وفات آن حضرت توقف كرده بود ( 16 ) - برفت و گفت : اى اسامه ، اگر چه در اين فرصت با تو بسى احتياج است . امّا خلاف قول مهتر محمّد مصطفى ( ص ) لجاج است . در بند امتثال فرمان باش و بر سمتى كه مهتر فرموده است روان باش . اى اسامه زره مجاهدت بپوش و به قدر امكان بكوش . اسامة بن زيد به حكم اشارت صدّيق لشكر كشيد و به جانب شام رفت . [ 22 ] صدّيق اكبر ( رضى ) عزم جنگ برگشتگان مصمّم كرده بود و قرار داد [ ه ] بود كه به نفس خويش حركت فرمايد . صحابه را اين رأى موافق نمىآمد . گفتند : اى نايب حضرت نبوّت ، به خداى كه به نفس خويش نهضت مفرماى ؛ چه حال روزگار مىدانى كه اگر مويى از سر تو در ربايد هلاك از اين جماعت برآيد . مصلحت آن است كه خود در مدينه [ 23 ] باشى و به اطراف و نواحى بنويسى و امرا و عمّال را از ولايت [ ها ] بازخوانى و لشكرها را درهم آرى و از صناديد قريش و از صعاليك انصار يكى را اختيار كنى و بر سر اين لشكر سالار گردانى تا روى به قلع و قمع مرتدّان و كفّار نهد [ 24 ] و سزاى ايشان به واجبى دهد . پس ، صدّيق ( رضى ) نامه نوشت به عمّان به عمرو بن العاص ( 17 ) و او را از عمّان بخواند . عمرو فرمان صدّيق را امتثال نموده با هفتاد سوار از صعاليك عمّان و وجوه
--> [ ( 22 ) ] م . ش . س : « اسامة بن زيد . . . رفت » حذف شده است . [ ( 23 ) ] ت . س : اينجا . [ ( 24 ) ] ت . چ : نهند ، ل : نهم .