أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

346

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) خدمت عثمان فرستاد . چون به خدمت امير المؤمنين مستسعد گشت ، سلام كرده بنشست . عثمان جواب سلام باز داد و او را گرامى بداشت نزد خويش بنشاند و گفت : اى كعب ، تو نامه‌اى سخت درشت نوشته بودى و سخنهاى بىمحابا گفته و مرا تهديد كرده‌اى . اگر نامهء نرم نوشتى و سخن بر وفق ادب گفتى ، نصيحت تو را قبول كردمى و ليكن عظيم مبالغت نموده بودى و مرا از آن سخنهاى درشت در خشم آوردى تا در باب تو چنان كارى رفت و از آن پشيمانى آورده است . اگر شما را بر من حقّى باشد ، مرا هم بر شما حقّى هست . اين بگفت و تازيانه خواست و به دست كعب داد و پيراهن خود بركشيد و گفت : به تقاص آنچه تو را زده‌ام مرا باز زن . كعب گفت : نعوذ باللّه اى امير المؤمنين ، آنچه در حقّ من كردى ، آن را با خداى گذاشته‌ام و قصاص آن نه طلب كنم . و اللّه اگر تو در صلاح باشى دوست‌تر از آن دارم كه در فساد ، ميان رعيّت عدل فرمايى دوست‌تر از آن دارم كه ظلم ، و خداى را مطيع باشى دوست‌تر از آن دارم كه در او عاصى شوى . چون اين سخنان بگفت برخاست و از نزد عثمان بيرون آمد . جماعتى از ياران او را گفتند : چون عثمان بدان راضى بود كه از او قصاص بستانى ، چرا نستدى ؟ كعب گفت : اين چه سخن باشد ؟ با خليفهء رسول خداى ( ص ) اين چنين نتوان كرد . اگر مىخواستى اين سخن نگفتى و ذكر قصاص نكردى حال آنكه مرا وعده كرده كه از كارهاى ناصواب توبه كند . اميدوارم كه به قول خود وفا كند و طريق صواب پيشه كند . [ 140 ] [ 145 الف ] القصّه ، در آن روز جماعتى در نزد عثمان از شام رسيدند و از معاويه شكايت كردند و در عقب ايشان جماعتى ديگر از كوفه آمدند و از سعيد بن عاص شكايت نمودند . عثمان گفت : تا كى از اين دو مرد مردمان شكايت نزد من كنند ؟ يكى از دوستان او گفت : اى عثمان ، مسلمانان نه تنها از اين دو نفر گله دارند بلكه از جميع عمّال تو شكايت دارند و تو يك نوبت هم از اين جهت ايشان را خواندى و سخن مردمان را بر ايشان بشنيدى و همگان را باز بر سر كار و عمل فرستادى . اين ساعت

--> [ ( 140 ) ] چ . م : « و طريق . . . كند » حذف شده است .