أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

342

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) چون آن مرد عزّى به مدينه رسيد ، به خدمت عثمان رسيد . عثمان در آن وقت در ديوان نشسته بود و جماعتى از صحابهء مصطفى ( ص ) در خدمت امير المؤمنين بودند . [ آن مرد ] سلام كرد و نامه‌ها را بداد . امير المؤمنين چون نامه‌ها بخواند رنگ او بگشت و متغيّر شد . از او پرسيد : اين نامه‌ها را كه نوشت ؟ [ 133 ب ] گفت : جماعتى از صلحاى كوفه و اهل دين و ديانت و زهد و عبادت نوشته‌اند . امير المؤمنين گفت : دروغ گفتى . بلكه سفها و اهل بغى و حسد نوشته‌اند . امير المؤمنين به سوى كثير بن شهاب [ 130 ] التفات نمود و گفت : اى كثير ، تو كعب بن عبيده را شناسى ؟ گفت : شناسم ، او مردى است از بنى نهد . امير المؤمنين عثمان فرمود تا جامه از تن رسول بكشند و او را محكم بزنند كه انتباه ديگر فتّانان باشد . علىّ بن ابى طالب حاضر بود گفت : اين مرد را به چه جهت مىزنند ؟ او رسولى بيش نيست . پيغامى و نامه‌اى آورده و رسالت تبليغ كرده و بر رسول در آنچه گويد جرمى نباشد . واجب نمىكند كه او را بزنند . [ 131 ] عثمان گفت پس ، او را به زندان ببرند . على گفت : بر او گناهى واجب نمىشود كه به زندان فرستند . عثمان فرمود : او را بگذاريد و مرنجانيد . [ او را ] رها كردند . پس عزّى به جانب كوفه بازگشت . چون به نزد آن جماعت رسيد تعجّب نمودند كه به سلامت آمد . زيرا كه هيچ شكّ نداشتند در آنكه امير المؤمنين او را بزند يا حبس كند يا بكشد . پس ، جمعى از معروفان و مذكوران نزد او آمدند و از حال او پرسيدند . عزّى هر چه رفته بود در خدمت امير المؤمنين عثمان باز گفت و از على ( ع ) شكرها گفت كه او ، او را از ضرب و حبس خلاص داد . اهل كوفه علىّ بن ابى طالب را دعاى خير گفتند . پس ، امير المؤمنين عثمان نامه‌اى نوشت به سعيد كه كعب بن عبيده را در صحبت مردى درشت عنيف به نزديك او فرستد . سعيد او را بند فرمود و به مردى كريه منظر ، زشت لقا ، و

--> [ ( 130 ) ] ت : كبير بن شهاب . [ ( 131 ) ] چ . م : « واجب . . . بزنند » حذف شده است .