أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

338

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) آن اعمال نامرضى نگويند ، خداوند تعالى در كتاب خويش از حال ايشان خبر مىدهد ؛ وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ [ 116 ] لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ [ 117 ] وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ . يعنى : خداى تعالى از جماعتى كه ايشان را كتاب داده است و بر اوامر و نواهى واقف گردانيده عهدى و ميثاقى ستده است و فرمود ، كه كيفيّت آن ميثاق مردمان را بيان كنند و پوشيده مدارند ، لكن ايشان آن ميثاق را پس پشت انداختند و آن را به چيزى اندك بفروختند . اى معاويه ، ما از آن جمله نيستيم كه برهان خداى را پشت پاى زنيم و بىفرمانى كنيم . اگر ائمهء ما بر طريق حقّ روند و ما پيروى نكنيم ، كتاب خداى را پس پشت انداخته باشيم . معاويه گفت : اى اشتر ، از سخن تو بوى خلاف مىآيد . از اين رو مىتوان دانست كه در دل چه دارى از مخالفت و عداوت . و اللّه كه بندى گران بر تو نهم و تو را محبوس كنم . عمرو بن زرارة بن عدس [ 118 ] گفت : اى معاويه ، اشتر اقربا و عشاير بىشمار دارد . اگر او را محبوس كنى ، خويشان او كه همه سادات و اكابرند ، در آن خاموش نباشند و نتوان دانست كه كار به كجا برسد و تو را اين معنى نيك معلوم است . معاويه گفت : اى عمرو ، واجب چنان مىكند كه تو را زنده نگذارند و اين ساعت گردن تو بزنند . پس ، خادمان را اشارت كرد كه بردارند و هر دو را به حبس برند . بگرفتند و هر دو را به زندان بردند . زيد بن المكنف [ 119 ] بر پاى خاست و گفت : اى معاويه ، آن جماعت كه ما را نزد تو فرستادند عجزى نداشتند و مىتوانستند كه ما را محبوس كنند . از آن جهت نزد تو فرستاده‌اند كه در حقّ ما شفقت فرمايى و لطف و احسان كنى و روزى چند معدود كه نزديك تو خواهيم بود از فضل و مروّت چنان زيبنده است كه با ما نيكويى كنى و كرامت و انعام فرمايى ؛ چه مقام ما به نزد تو بسيار نخواهد بود . پس ، صعصعة بن صوحان العبدى [ 120 ] برپاى خاست و گفت : اى معاويه ، مآثر مأثور و فضايل مشهور كه اشتر نخعى و عمرو بن زراره را در تقويت دين اسلام است و شرف و سيادتى كه در ميان قبيله و عشيرهء خويش دارند تو را معلوم است ، و تو ايشان را بىجرم و خيانت [ 121 ] به حبس فرستادى . نيكو نباشد ، بفرماى تا ايشان را باز آرند .

--> [ ( 116 ) ] خ . چ . س : لتنيه ، ت . ل . ش : لتنبيه . [ ( 117 ) ] ت : ظهر . [ ( 118 ) ] ت : عمر بن زواره ، ل : عمر زواره . [ ( 119 ) ] ب . ت : زيد بن المكلّف . [ ( 120 ) ] ت : صعصعة بن صومان ، م . ل : صعصعة بن عبدى . [ ( 121 ) ] چ : جنايت .