أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

307

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) آنجا روان شده ، بدان ناحيت رسيدند . عبد اللّه بن سعد لشكر را فوج فوج به اطراف و جوانب فرستاد تا دست به غارت و تاراج گشادند و ديه‌ها و مضافات افريقيّه را غارت كرده ، غنايم بسيار يافتند و چهار پاى از اسب و شتر و گاو و گوسفند براندند و به خدمت عبد اللّه آوردند . [ 121 ب ] پس ، عبد اللّه طلايه را از پيش بفرستاد و خود بر عقب ايشان روان شد . وقتى بود كه راه او بر ساحل دريا افتاد ، ديد كه چند كشتى از اهل افريقيّه و جماعتى چند در آن كشتيها نشسته و گروهى ديگر ارادهء رفتن به كشتى دارند . چون طلايهء لشكر اسلام را بديدند ، خواستند كه خود را به كشتى رسانيده به دريا روند كه فوجى از لشكر اسلام بتاختند و ايشان را بگرفتند . صد مرد بودند و در كشتى مال و متاع بود . آن صد مرد را با مال و متاع پيش عبد اللّه آوردند . عبد اللّه فرمود تا آنها را گردن زدند و آن مال و متاع را بر مسلمانان قسمت كرده ، كشتيها آتش زده ، بسوختند و از آنجا برفتند . چون نزديك شهر افريقيّه رسيدند ، آنجا نزول كرده ، لشكرگاه ساختند . پس ، عبد اللّه رسولى نزديك جرجين [ 56 ] فرستاده ، او را به اسلام خواند . جرجين در خشم شد و گفت : هرگز در دين شما نيايم . عبد اللّه گفت : از دو كار يكى بايد كرد ؛ يا اسلام بايد آورد يا گزيت بايد داد . جرجين گفت : اگر از من يك درم سيم خواهند ، نخواهم داد . عبد اللّه گفت : پس ، جنگ را ساخته بايد بود . پس ، جرجين با قاعده و زينتى و مهابتى تمامتر بيرون آمد . لشكر او شصت هزار مرد زياده جمع شدند ، همه با سلاح و عدّت تمام . عبد اللّه نيز تعبيهء لشكر خويش راست كرده ، ميمنه و ميسره مرتّب گردانيد . پس ، مردى از قبطيان مصر پيش عبد اللّه آمد و گفت : اى امير ، مردم افريقيّه جماعتى بد دل باشند . يقين دانم كه با تو مصاف نتوانند داد ، و اگر هم مصاف دهند ، در اوّلين حمله بگريزند . مصلحت آن باشد كه فوجى را در كمين نشانى تا چون بگريزند ، كمين برگشايند . تو از يك جانب باشى و يكى از جانب ديگر . يك كس از ايشان خلاص نيابد . عبد اللّه قومى را از مبارزان لشكر در كمين نشاند و روى به جنگ كفّار آورده با تعبيهء هر چه تمامتر به جنگ مشغول گشتند ، چندانكه آفتاب مقدار دو نيزه بالا آمد . پس ،

--> [ ( 56 ) ] ت . م : جرجن ، ل : جرجان .