أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
295
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) به كشتى بنشست و بازگشت و اهل جزيرهء قبرس بر آن جمله كه قبول كرده بودند هر سال به معاويه مىفرستادند و همين مقدار هم به پادشاه روم مىدادند . القصّه ، معاويه با لشكر در كشتيها بنشست و بردگان و اموال و غنايم كه از قبرس يافته بود در كشتيها انداخت . دريا ساكن بود بىرنجى و مشقّتى به سلامت به كنار رسيدند و هم بر آن موضع كه در دريا به كشتى نشسته بود ، فرود آمده مال و متاع را برشمرد . بىقياس بود . غلامان و كنيزان را كه آورده بودند ، عرض داد زيادت از هشت هزار نفر بودند ، همه در غايت حسن و جمال . از آن جمله هفتصد كنيز و غلام بكر بودند . پس ، معاويه خمس از برده و اموال جدا كرد و به امير المؤمنين عثمان فرستاد و باقى بر لشكر حصّه كرد و نامهاى نوشت به امير المؤمنين و از كيفيّت حال آن جزيره ، فتح كردن ، با ملك جزيره صلح كردن ، برايشان گزيت هر سال قرار دادن ، با غنيمت بازگشتن ، به دريا نشستن ، و به سلامت باز رسيدن اعلام داد . لشكر معاويه هم در آن موضع كه فرود آمدند ، غلام و كنيزك و جامه و سلاح و غنايم را با همديگر مىفروختند . ابو الدرداء در آن لشكر حاضر بود ، نظاره مىكرد ، و مىگريست . جبير بن نفير او را گفت : روزى بدين مباركى و وقتى بر اين شادمانى كه فتحى چنين شگرف ميسّر گشته و غنايم بىشمار به دست مسلمانان آمده و علم اسلام افراخته شده و رايت كفر سرنگون گشته ؛ وقت شادى و خرّمى است نه هنگام گريستن و مكدّرى . ابو الدرداء گفت : اى برادر ، همچنين است كه تو مىگويى . امّا من چون در اين زنان و بچگان مىنگرم ، چيزى ديگر مىانديشم كه ايشان در اين رنج و مشقّت افتادهاند از خوارى و مذلّت ، عاصيان امّت مرا ياد مىآيد كه به نزديك خداى سبحانه چگونه خوار و بىمقدار باشند . اين جماعت كه در عين نعمت و فراغت بودند چون فرمان خداى را عزيز نداشتند و در او عاصى شدند ، لاجرم بدين خوارى و مذلّت گرفتار گشتند و در بندگى افتادند . هر كه را خداى تعالى بندهء بندگان گرداند چنين مخذول و مقهور باشد . القصّه ، موقعى كه مسلمانان غنايم قبرس را با يك ديگر قسمت مىكردند ميان