أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
274
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) كنيد و اگر دستورى ندهد ، در گورستان مسلمانان مدفون سازيد . عبد اللّه نزد عايشه رفت و در اين معنى دستورى خواست . عايشه گفت : باز گرد و نزديك امير المؤمنين شو ، و سلام من برسان و بگوى كه آن پارهء زمين كه در روضهء رسول ( ص ) در پهلوى قبر پدر من ابو بكر مانده است كه آنجا يك كس ديگر را دفن مىتوان كرد ، از جهت خويشتن ذخيره نهاده بودم ، اين ساعت آن زمين تو را بخشيدم و بر تو ايثار كردم . خاطر از آن جمع دار . عبد اللّه بازگشت و سخن عايشه را تقرير كرد . امير المؤمنين عمر ( رضى ) از آن عظيم خوشحال شد . او را در وقت نماز شام روز چهارشنبه ، در شب پنجشنبه ، بيست و ششم ذى الحجّه ، سنهء ثلاث و عشرين فرمان حقّ رسيد . گويند عمر عمر ( رضى ) شصت و سه سال بود . ( 277 ) روايت كنند كه علىّ بن ابى طالب ، شستن امير المؤمنين عمر را ، به افلح ( 278 ) فرمود . او را بشست ، حنوط كرد ، و كفن پوشانيد . پس ، او را بر تخت نهاد و روى به مردمان آورد و گفت : اى مردمان ، اين امير المؤمنين عمر بن خطّاب است كه از دنيا رحلت فرمود و به رحمت حقّ سبحانه رسيد . در امّت محمّد رسول اللّه ( ص ) ركنى عظيم بود . ميان حقّ و باطل تفرقه كردى و نكوهش مردمان او را در راه حقّ تعالى دامنگير نيامدى . بر مؤمنان رحيمدل بودى ، بر مسلمانان شفقت نمودى ، و بر كافران درشتى [ 111 الف ] و سختى كردى . پناه درويشان و پدر يتيمان و بيوگان بودى . طعام از خويشتن باز گرفتى و به گرسنگان دادى و برهنگان را بپوشاندى . در دنيا زاهد بود و به آخرت راغب و حريص . از امر و نهى خداى تعالى البتّه فراتر نشدى و هر چه گفتى ، كردى . گويى كه خداى تعالى فرشتهاى بر او فرستاده بود تا او را بر گفتار و كردار راست داشتى . رحمت خداى نثار او باد ، هم در زندگى و هم در مردگى . پس ، روى به صهيب بن سنان آورد و گفت : پيش رو و بر او نماز گزار كه در گزاردن نماز بر تو اشارت كرده است . [ 341 ]
--> [ ( 341 ) ] ب . س . ل . م . « كه در گزاردن . . . است » حذف شده است .