أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

266

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) بدانيد كه من نزار آمدم ، پوست من تنگ شد و استخوان ضعيف گشتم . چنان گمان مىبرم كه اين آخر خطبهء من است كه گفتم و بعد از اين شما را خطبه نتوانم گفت . بايد شما چنان كنيد كه خداى تعالى از شما راضى باشد و چنان دانيد كه خداى سبحانه شما را مىبيند ؛ كفى باللّه حسيبا . اين سخنان بگفت و از منبر فرود آمده از حجّ بازگشت و به مدينه رسيد . ( 266 ) در اين وقت و اثنا مغيرة بن شعبه از كوفه باز آمد . غلامى داشت ، نام او فيروز ، و كنيت او ابو لؤلؤ ( 267 ) . اين غلام در بسيارى از صنايع دست داشتى و كارهاى نيكو دانستى . روزى نزد عمر آمد و گفت : اى خليفه ، خواجهء من بر من وظيفهء گران نهاده است . هر ماه از من صد درم بستاند و من اين مبلغ را نمىتوانم داد . او را بفرماى تا مرا تخفيفى دهد . امير المؤمنين گفت : اى غلام چه كار نيكوتر و بهتر توانى كرد ؟ [ 108 الف ] گفت : هر كارى كه خواجه فرمايد نيكو توانم كرد امّا از همه نيكوتر آسياى بادى را بهتر توانم ساخت . عمر مغيره را بخواند و به جهت غلام مغيره را گفت : از خداى بترس و زيادت از آنچه طاقت اوست ، طلب مكن . اگر چه كافر است امّا نزد من مظلوم آمده . مغيره گفت : چنان كنم . و بازگشت . ليكن چيزى تخفيف نداد . ابو لؤلؤ ديگر بار نزد امير المؤمنين آمد و از مغيره شكايت كرد . امير المؤمنين فرمود : با اين همه صنعت كه تو دانى ، مغيره آنچه بر تو مقرّر نموده بسيار نيست . بعد از آن گفت : ما را آسيايى در كار است به جهت غلّات بيت المال . اگر آسيايى بسازى ، تو را انعامى نيكو ارزانى دارم . [ 324 ] غلام گفت : اى امير المؤمنين ، براى تو آسيايى بسازم كه آوازهء آن به مشرق و مغرب رسد . ( 268 )

--> [ ( 324 ) ] ل : ما را آسيابى بساز .