أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
250
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) جواهر و زرّينه آلات بسيارى به او انعام فرمود و نخيرجان آن را در خزينه نهاده است كه به جز من كسى را بر آن وقوفى نيست و نخيرجان در جنگ با مسلمانان كشته شده است . سايب گفت : نيكو باشد . مرا بدان گنج رهنمايى كن . نهاوندى سايب را بر آن گنج واقف گردانيد و سايب آن مال را كه در سفتى بوده است و مهر كرده برداشت و از ياران پوشيده همى داشت . چون غنايم نهاوند جمع كردند ، خمس غنايم را جدا كرده به سايب دادند تا پيش امير المؤمنين عمر ( رضى ) برد و باقى غنايم بر مسلمانان تقسيم نمودند . پس ، سايب گنج نخيرجان و خمس غنايم نهاوند را برداشته به نزد امير المؤمنين عمر ( رضى ) آورد . ( 251 ) چون نظر امير المؤمنين بر سايب افتاد از جاى برجست و گفت : ويحك اى سايب ، از لشكر اسلام بازگوى كه چگونه است ؟ مرا از فكر مسلمانان قرار و آرامى نبوده است . سايب گفت : بشارت باد امير المؤمنين را كه چنين فتحى عظيم دست داده است و كفّار همه مقهور و منهزم گشتند . اينك خمس غنايم نهاوند را پيش امير المؤمنين آوردهام . [ 102 الف ] پس ، امير المؤمنين در ايستاد و از احوال لشكر اسلام يك يك مىپرسيد و سايب جواب مىداد تا آنكه پرسيد : عمرو بن معدى كرب چون است ؟ سايب گفت : امير المؤمنين را عمر زياد باد ، او شهيد شد . در معركهء كفّار فرس او را چندان زخم نيزه و شمشير زده بودند كه ما او را باز نشناختيم مگر به جامهء او . پس ، از حال نعمان بن مقرّن پرسيد . سايب گفت : در جنگ روز اوّل كسى كه پيشتر شهيد شد نعمان بن مقرّن بود . امير المؤمنين عمر بر عمرو معدى كرب ، نعمان بن مقرّن و ساير شهداى اسلام بسيار بگريست . پس ، در مناجات گفت : بار خدايا ، آنان كه براى قوّت اسلام و رونق دين متين جان كندهاند ، آمرزش و غفران ايشان از تو مىخواهم . الاهى تو ايشان را بيامرز و به نعيم جاودان رسان . پس گفت : اى سايب ، اكنون حال لشكر اسلام چون است ؟ سايب گفت : بعد از تقسيم غنايم و تمشيت آن ولايت ، خمس غنايم به اتّفاق من