أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
227
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) حرمت داشته ، نزد خويش بنشاندند و با او سخنهاى نرم و شيرين گفتند و در مدينه سرايى براى او تعيين فرمودند كه آنجا مىبود [ 252 ] و به اقامت شرايع اسلام مشغول بود و با مسلمانان اختلاط مىكرد . بعد از آن يكى از لشكريان ابو موسى اشعرى در قلعهء هرمزان گشت مىكرد و گرد كوشكهاى او برمىآمد . ناگاه دو چشم او بر صورتى افتاد كه از سنگ بود ، در ديوارى گرفته و دو دست آن صورت به سوى زمين اشارت كنان بود . چنان كه گويى به جانب آن زمين اشارت مىنمود كه اينجا چيزى مدفون است . آن لشكرى مردى زيرك و داهى [ 253 ] بود . در آن صورت تا ديرى مىنگريست و با خود انديشه مىكرد كه اين صورت كه به دستها اشارت به سوى زمين مىكند ، بر آن دالّ است كه در اين زمين گنجى مدفون باشد و اين تمثال [ 254 ] را به نشانى تعبيه ساختهاند . به همه حال از اين بيرون نيست كه در زير اين زمين چيزى مدفون باشد . نزديك ابو موسى آمد و او را از كيفيّت آن تمثال آگاه كرد . ابو موسى ، جماعتى را از معتمدان خويشتن همراه او كرد كه آنجا رفتند و آن زمين را كندند . در زير آن زمين سفتى [ 255 ] بزرگ يافتند ، قفلى بر آن نهاده . نزد ابو موسى آوردند ، فرمود تا سر آن سفت را باز كردند . زر نقد يافتند كه به نام كسرى سكّه زده بودند و زرّينهء بسيار از گوشواره و قلاده و دستبرنجن هر يكى به جواهر مرصّع و انگشترى در غايت زينت . ابو موسى ساعتى در آن زرينهآلات نظاره كرد . نگينى بود از ياقوت به غايت نيكو . در چشم ابو موسى نيكو نمود ، برگرفت و نزد خود همى داشت . پس ، فرمود تا قفل بر آن سفت نهادند و مهر خود بر آن نهاده آن را بر دست معتمدى نزد امير المؤمنين فرستاد و كيفيّت يافتن آن سفت را شرح داد . چون نامهء ابو موسى و صندوق زرّينه به امير المؤمنين رسيد و بر مضمون نامه واقف شد ، كس فرستاد و هرمزان را بخواند و كيفيّت مالهاى او پرسيد ، هرمزان گفت : مال من و متعلّقان من جمله در روز غارت به دست ابو موسى افتاد ، بعضى بر لشكر قسمت كرد و بعضى از آن پيش شما فرستاد . عمر پرسيد : تو را هيچ چيز ديگر در قلعه مانده است ؟
--> [ ( 252 ) ] چ : آنجا مىبود و مىزيست . [ ( 253 ) ] ل : راهى . [ ( 254 ) ] س . م . ل : مثالى . [ ( 255 ) ] م . چ : صندوقى ، ل : سبدى .