أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
225
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) هرمزان گفت : اى خليفه ، رنج مردان را مىرسد و واقعه مردان را افتد ، نه من نخستين كسىام كه بلا به من رسيده باشد . تا جهان بوده است مردان را چنين مىرسيده است . امير المؤمنين گفت : سعادت به تو روى بنموده است كه در مدينهء رسول خدا ( ص ) تو را آورده [ اند ] . اكنون صلاح بر اين است كه رجوع به دين خداى سبحانه كنى و كلمهء شهادت ادا كنى و از بت و بتپرستى بيزار گردى كه از جملهء يگانگان باشى . هرمزان گفت : اى خليفه ، بدين حالت چگونه شهادت ادا كنم ؟ امير المؤمنين فرمود : اگر كلمهء شهادت نگويى ، كشتن بر تو واجب شود و من [ 92 ب ] تو را زنده نگذارم . امير المؤمنين از ابا آوردن هرمزان در غضب شده و هرمزان پيش او ترسان ايستاده بود . پس ، سرهنگان دين را فرمود : او را ايمان اقرار بكنانيد و يا بيرون بريد و سر او را از گردن جدا بكنيد . هرمزان گفت : اى خليفه ، چون [ به ] تحقيق مرا خواهى كشت ، من تشنهام ، فرمان ده مرا شربت آبى دهند . امير المؤمنين فرمود تا او را آب دهند . برفتند و پارهاى آب در كاسهء چوبين كردند و پيش او آوردند . هرمزان گفت : من از اين كاسه آب نخورم ؛ چه همواره از قدحهاى جواهر آگين آب خوردهام . علىّ بن ابى طالب ( رضى ) حاضر بود فرمود : اين بسيار نيست ، او را از قدح آبگينه آب دهند ؛ چه آبگينه نيز جوهرى است . پس ، جامى آب از آبگينه آوردند . هرمزان بگرفت و همچنان در دست مىداشت و نمىآشاميد . عمر گفت : چرا ننوشى ؟ گفت : بيم دارم كه پيش از آنكه اين آب را بنوشم مرا بكشى . عمر گفت : با خداى پيمان نهادم كه تا اين آب را نخورى تو را نكشم . هرمزان آن وقت جام آب بر زمين زد و بشكست و آب ناچيز شد . گفت :