أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
222
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) نصر حجّاج را نيكو دارد . اگر مىخواهد ، به مدينه باز گردد و اگر مىخواهد ، هم در بصره مقام كند ؛ اختيار به دست اوست . نصر حجّاج مقام بصره نمود و در بصره مىبود تا چون ابو موسى أشعرى به محاربهء اهل اهواز خواست رفت ، نصر هم به اتّفاق او بدان جانب شد . در روز جنگ تستر ، ابو موسى بر او بگذشت . نصر حجّاج بر اسبى بور نشسته بود . ابو موسى در آن اسب نگريست . نصر گفت : اى امير ، چون نگران اين اسبى ؟ ابو موسى از روى مطايبه گفت : اسب تو چيزى نيست و ليكن جامهء نيكو دارد . در آن مىنگرم اگر بخواهى فروخت ، مىخرم . نصر در خشم شد و گفت : تو در كار ديگر بهتر از آن دانى كه در اسب . ابو موسى گفت : راست گفتى اى دوست ، اين گاو كه برنشستهاى سر و بينى نيز دارد [ و ] دو گوش باريك و پيشانى پهن و شكم بزرگ ، اين گاو را مفروش . نصر گفت : اى امير ، بيا تا بيازماييم . اگر تو بر من پيشى گيرى ، اين گاو خويشتن به تو دهم تا قربانى كنى و اگر من بر تو پيشى گيرم ، اين گاو كه برنشستهاى از تو بستانم . نصر اين سخن به ابو موسى مىگفت و ابو موسى شرم مىداشت و سر به زير انداخته بود . پسر عمّ نصر حاضر بود گفت : اى امير ، مىبينم كه تو به پسر عمّ من خشم گرفته و اسب او را عيب مىكنى . اين اسبى كه برنشستهاى به گاو بهتر از آن ماند كه به اسب . سبب آن كه سرى بزرگ دارد و گوش پهن و دنبالى بىموى و باريك و دو پاى كوتاه . ابو موسى بخنديد و گفت : اى برادر ، اين سخنها با پسر عمّ تو از در طيبت مىگفتم و بدان جز خير او نمىخواستم . اين ساعت وقت غزا و جهاد است ، وقت اين حديث نيست . دست از خشم و جواب و سؤال بداريد و روى به جنگ آريد . [ 247 ] [ 91 ب ] القصّه ، چون روز شد ابو موسى جماعت را از لشكر بخواند و حال با ايشان باز گفت و تقرير كرد كه : به سبب اين جوى بزرگ كه گرد اين شهر واقع است ، گرفتن اين شهر تعذّر عظيم دارد
--> [ ( 247 ) ] چ : « و روى . . . آريد » حذف شده است .