أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
219
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) دادويه [ 237 ] ، نزد ابو موسى آمد و گفت : اى امير ، اگر تو مرا و فرزندان و خويشان مرا امان دهى و مال و متاع مرا تعرّض نرسانى ، من تو را بدين شهر رهنمونى كنم و راه برآمدن بر حصار معلوم گردانم . ابو موسى گفت : اگر تو چنين كنى تو را ، متعلّقان [ 90 الف ] تو را ، و اموال تو را امان دهم . آن مرد گفت : همين ساعت معتمدى را با من بفرست تا راه به دو نمايم كه لشكر بدان راه تواند بالا آمدن . ابو موسى مردى را به دو همراه كرد ، نام او عوف بن مخراة [ 238 ] ، و او را گفت ( 237 ) : تو را همراه اين مرد بايد رفت تا راهى به تو بنمايد كه ما بدان راه شهر را بگيريم . عوف در نيمهء شب با آن مرد فارسى برفت و از جوى تستر ، از موضعى كه فارسى مىشناخت بگذشتند . پس ، او را به پايان كوهى كه متصل شهر بود ، برد . راهكى باريك از آن كوه پديد آمد . نسيبه او را گفت : اين راهك را نيكو گوش كن و به ياد مىدار . همچنان راه مىرفتند تا به بارهء شهر رسيدند . هرمزان جماعتى را بدان موضع نشانده بود كه پاس بدارند . اتّفاقا پاسبانان همه در خواب بودند . نسيبه و آن مرد عربى بر پاسبانان بگذشتند و در شهر شدند . نسيبه آن مرد را به سراى خود برد و آن شب در خانهء خويشتن نگاه داشت . ديگر روز لباس او را تغيير داد و گفت : همراه من مىآى . عوف بر عقب او مىرفت تا به سراى هرمزان رسيد . هرمزان آن ساعت طعام كشيده بود و خدمتكاران طعام مىخوردند ، نسيبه عوف را گفت : اين سراى هرمزان است ، نيكو گوش مىدار . [ 239 ] پس ، او را به در شهر آورد و دروازهها را به دو نمود . بعد از آن گرد شهر بگردانيد و همهء كوشكها و سراهاى امرا و معارف را به دو نمود و به خانهء خويش باز آورد . چون شب در آمد هم از آن موضع كه او را در شهر آورده بود بيرون برد تا به آن موضع رسيد كه آب عبره مىتوانست كرد . او را گفت :
--> [ ( 237 ) ] چ . ش : نسيبة بن داود ، ل : نسيه بن دادوه . [ ( 238 ) ] چ : عوف بن مخراب ، ل . ت : عوف . [ ( 239 ) ] چ : ياد دار .