أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
171
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) طواف مىكرد ، پاى او بر ازار جبله رسيد و ازار ميان جبله باز شد . جبله در خشم شد و مشتى بر بينى او بزد چنان كه خون جارى شد . آن مرد پيش امير المؤمنين عمر آمد و از جبله دادخواست . امير المؤمنين جبله را گفت : تو را چه بر آن داشت كه بينى اين مرد بشكستى ؟ جبله گفت : اى امير المؤمنين ، من در طواف كعبه بودم . اين مرد آمد و عمدا پاى بر ازار من نهاد . ازار من گشاده شد ، بيفتاد و عورت من ظاهر شد و در ميان خلق در طواف كعبه مرا رسوا كرد . بنابر اين او را ادب كردم . و اللّه اگر شمشير با من بودى ، گردن او بزدمى . امير المؤمنين گفت : بدين حركت كه كردى اقرار آوردى . برو اين مرد را خشنود كن و الّا فرمايم تا همچنانكه او را زدى ، تو را نيز بزنند . جبله گفت : اى امير المؤمنين ، او مردى بازارى است و من پادشاهزادهام . از آنكه او را مشتى زدم ، تو مىفرمايى كه مرا به عوض آن بزنند ؟ به خداى كه گمان داشتم كه چون اسلام آرم عزيزتر باشم از آنچه در جاهليّت بودم . امير المؤمنين گفت : حكم خداى چنين است و شرايط مذهب اسلام بر خلاف قاعدهء جاهليّت باشد . تو را مىفرمايم كه او را از خويش راضى كن . جبله گفت : اگر نكنم ؟ امير المؤمنين گفت : اگر او را راضى نكنى ، فرمايم كه بينى تو را بشكنند چنان كه تو بينى او را بشكستهاى كه تو با او در اسلام و احكام شريعت برابرى و هيچ كس را در مسلمانى بر ديگرى ترجيح نباشد مگر به تقوا . جبله گفت : چنان كنم كه امير المؤمنين مىفرمايد . اين بگفت و بازگشت . انصار نزد امير المؤمنين آمدند و گفتند : ما رضاى او حاصل كنيم از جهت جبله ، كه او مردى بزرگ و بزرگزاده است و آنچه در شريعت لطمه را واجب است بدان مرد دهيم تا او خشنود شود و جبله متوحّش نگردد . [ 61 ب ] امير المؤمنين سوگند ياد كرد : اگر جبله آن مرد را خشنود نسازد ، قصاص آن مرد از جبله بستانم . چون شب در آمد و مردم بخفتند ، جبله برخاست و كار درهم آورد و با اقربا و متّصلان خود كه از شام به موافقت او آمده بودند به جانب روم روان شدند و به خدمت ملك هرقل در قسطنطنيّه رفتند . از دين اسلام برگشته مرتد شد و دين ترسايى پيش گرفت . هرقل بدان عظيم خوشدل گشت و آن از جملهء اتّفاقات حسنه شمرده او را و پسران عمّ او