أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
165
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) يزيد بن ابى سفيان گفت : اى امير المؤمنين ، [ 59 ب ] اكنون ما در ولايتى هستيم كه لباس حرير و ابريشم ارزان است و نعمت فراوان . چهارپايان بسيار است و غنايم بىقياس به دست مسلمانان آمده است و جمله توانگر شدهاند . حال اگر امير المؤمنين مصلحت داند اين جبّهء صوف بگذارد و جامهء سپيد مهين درپوشند و بر اسب برنشينند و هم بفرمايند تا لشكريان نيز جامههاى نيكو در پوشند و بر اسبان نيك برنشينند ، در چشم كافران مهابت ايشان زيادتر باشد و به عين تعظيم نگرند ؛ چه هر گاه كفّار تو را در اين جامهء صوف بينند حقير شمرند . امير المؤمنين عمر گفت : اى عزيزان ، به چيزى كه مرا در حضرت ربّانى شين و عيب باشد ، نمىخواهم كه از بهر رضاى خلق خويشتن را بدان بيارايم و نخواهم كه مرا بزرگ دارند خلق در چيزى كه نزديك بارى تعالى صغير و حقير باشد . پس ، بر در شهر بيت المقدّس فرود آمد . چون مردم ايلياء حال بدانستند شخصى كه أبو الجعيد كنيت داشت را پيش امير المؤمنين فرستادند تا صلح را قرارى دهد و گزيت قبول كند بدان شرط كه ايشان را در وطن برقرار دارد . امير المؤمنين بدان رضا داد و ايشان را وثيقتى نوشت كه تا اين غايت در دست ايشان است و از يك ديگر ميراث مىگيرند . پس ، امير المؤمنين در شهر بيت المقدّس شد و در كنشت بزرگتر ترسايان فرود آمد . كعب الأحبار ( 182 ) [ 153 ] كه از اخيار ترسايان بود روى به خدمت امير المؤمنين آورد بر عزيمت آنكه مسلمان شود . امير المؤمنين چون او را ديد اين آيه از قرآن برخواند . يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا . چون كعب اين آيه بشنود در حال ايمان آورد . امير المؤمنين از ايمان آوردن كعب بسيار خوشحال شد ؛ زيرا كه مردى دانا و اهل كتاب بود و ترسايان او را بزرگ مىداشتند . پس ، گفت :
--> [ ( 153 ) ] خ . چ . م . ل . س : كعب الاخبار .