أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

156

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) بعد از فتح جلولاء لشكر اسلام به جانب خانقين روان شدند . لشكر فرس چون از آمدن آن لشكر خبر يافتند از خانقين برفتند و به موضعى كه آن را قصر شيرين گويند فرود آمدند و از آنجا به جانب حلوان رفتند . يزدجرد شهريار با خواص بندگان و مقرّبان و مرزبانان [ 134 ] آنجا بود . چون خبر آمدن لشكر اسلام بر عقب ايشان رسيد و دانست كه مقاومت با اين طايفه نتواند ، يكى [ 135 ] از معارف عجم [ را ] ، نام او منوچهر بن هرمزان ، بخواند و او را در حلوان نايب خويش گردانيده خود به جانب نهاوند رفت . لشكر اسلام كه از خانقين برفتند به قصر شيرين فرود آمدند از آنجا نامه‌اى نوشتند به سعد وقّاص و كيفيّت حال باز نمودند و دستورى خواستند كه به جانب حلوان روان شوند يا نه ؟ و اگر نه ؛ خود متوجّه شود تا به اتّفاق روى به حلوان آورند . سعد اگر چه ناتوان بود [ 136 ] رفتن خود را به صواب اقرب دانست لهذا سلمان فارسى ( 167 ) را بخواند و او را به مداين نايب خويش گردانيده با تن رنجور برنشست و روان گشت . چون به قصر شيرين رسيد يك روز آنجا مقام كرد و روز ديگر به جانب حلوان روان شد . چون منوچهر ، نايب يزدجرد كه در حلوان حكومت داشت از آمدن لشكر سعد وقّاص و لشكر اسلام با خبر شد بگريخت و روى به خدمت يزدجرد آورد و به دو پيوست . هر دو با لشكرى كه داشتند از پيش مسلمانان بگريختند . سعد وقّاص با لشكر اسلام به حلوان فرود آمد . جرير بن عبد اللّه بجلىّ را فرمود تا آنچه از چارپاى و اموال و ذخاير يافت همه را جمع كرد . پس ، مكشوح مرادى را بخواند و ده هزار سوار به دو داد و او را به جانب ماسبذان ( 168 ) و اطراف آن روان كرد ، و عدىّ بن زيد الطّائى را با ده هزار سوار به جانب شهر زور ( 169 ) و آن نواحى فرستاد . در ولايت ما سبذان و شهر زور چندان غنيمت يافتند كه از حيّز شمار بيرون بود . همه را درهم آوردند و سالما غانما بازگشتند و به نزديك سعد وقّاص آمدند . پس ، سعد وقّاص مردى از انصار ، نام او فضلة بن معاويه ، را بخواند و سيصد سوار به دو داد و فرمود كه در رساتيق حلوان بگردد و آنچه چهار پاى در آنجاها يابد براند و هر چه يابد غارت كند و به نزد او آورد و گوسپند و شتر و چهار پاى ديگر كه يافت جمله برآرند . [ فضله ] بر سمت حلوان مىآمد [ كه ] اتّفاقا ميان دو كوه از كوههاى حلوان او را او را واقعه‌اى افتاد . وقت نماز ديگر فرود آمد كه فريضه به جا آورد . چون گفت : اللّه أكبر اللّه أكبر ،

--> [ ( 134 ) ] ب : موزبانان . [ ( 135 ) ] ل : معروفى ، چ : مردى . [ ( 136 ) ] ت : بود و ضعف و تكسّر داشت .