أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

106

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) اشارت خليفه به مدد سعد فرستد . پس ، لشكر سعد شصت هزار مرد شد . [ 38 ب ] چون لشكرها رو به يك ديگر آوردند سعد وقّاص ميمنه لشكر خويشتن را به عمرو بن معدى كرب و جرير بن عبد اللّه البجلىّ سپرده ده هزار مرد از سوار و پياده به ايشان همراه كرد . معنّى بن حارثة الشّيبانى [ 46 ] و علياء بن جحش العجلىّ را با ده هزار سوار و پياده بر ميسره روان كرد . طليحة بن خويلد الأسدىّ و منذر بن حسّان الضبىّ را با پانزده هزار سوار و پياده در قلب بايستاند . همچنين در جناح و ساقه و كمينگاه [ مردان ] نامزد فرمود . چون تعبيهء لشكرها از جانبين راست شد اوّل مبارزى كه اسب در ميدان راند امير آذربايگان ، نام او مهران ، و داماد يزدجرد بود [ كه با ] دبدبهء تمام به ميدان آمد . قباى حرير پوشيده ، كرته‌اى از ديبا در بر كشيده ، كمرى از زر مرصّع به جواهر بر ميان بسته و دو حلقهء زرّين با دو دانه مرواريد بزرگ در گوش كرده بر اسبى در غايت مهابت و بزرگى برنشسته ، و شمشيرى هندى به دست گرفته ؛ تو گويى كه شعلهء آتش بود . چون به ميدان آمد اسب را به جولان در آورده و مىگفت : امروز عرب را بر هم زنم و جويى از خون در ميدان روان كنم . دل يزدجرد را از كار اهل عرب فارغ گردانم و خلق را از نخوت و تكبّر ايشان باز رهانم . سعد وقّاص روى به ياران خود كرده گفت : اى پهلوانان نامدار ، مىبينيد كه اين كافر غدّار و اين سگ حرامخوار بسى لاف و گزاف بر زفان مىراند و مرد ميدان مىخواند . كيست از شما كه به ميدان رود و او را گوشمالى دهد كه انتباه ديگران باشد ؟ منذر بن حسّان الضّبى از قلب لشكر بيرون آمد و به دو گفت : اى جوان ، چند لاف مىزنى ؟ باش تا حملهء مردان را ببينى . پس ، با يك ديگر به نيزه و شمشير در آويختند و محاربت مىكردند . منذر او را به نيزه زد و از اسبش بينداخت . پس پياده شد تا سر او ببرد . شمشير بر او انداخت ، مهران پاى خويش پيش داشت ، شمشير بر پاى او خورده جدا شد و مهران بىپاى گشت . منذر پيش آمد تا سرش را از تن جدا كند . در اين اثنا اسب منذر بجست . منذر در عقب اسب بدويد تا او را بگيرد . جرير بن عبد اللّه بجلىّ از ميمنهء لشكر بتاخت . ريش او را بگرفت و سر او را از تن جدا گردانيده سلاح و جامه‌هاى قيمتى كه پوشيده بود از تن او برگرفت .

--> [ ( 46 ) ] ت . ل . چ : ابراهيم بن حارثه .