أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
77
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) شد و تاب و طاقت كم گشت ، دوات و قلم خواست ، و بر پارهاى كاغذ عهدنامهاى نوشت و آن كاغذ را به يكى از صحابه داد و گفت : برو آنچه در اين مكتوب نوشته است صحابه را در بيرون جمع كن و بر ايشان بخوان و بگو كه اين نوشتهء خليفه را اجابت كنند و كسى را كه واليعهد گردانيده است بى عذر قبول كنند . آن مرد در مسجد رسول ( ص ) آمد . مهاجر و انصار ، معروف و مجهول ، و وضيع و شريف آنجا همگى حاضر بودند . گفت : اى ياران ، خليفهء رسول خداى ( ص ) چيزى نوشته است و شما را متابعت آن فرموده . مىبايد به طوع و رغبت متابعت آن كنيد . مىكنيد ؟ مردمان گفتند : تقرير بايد كرد تا چه فرموده . پس ، كاغذى كه به خطّ صدّيق ( رضى ) ( 104 ) بود بيرون آورده و بر جمع برخواند كه خلاصهء آن اين است : اين وصيّتى است از ابو بكر هنگامى كه از اين جهان به سراى باقى مىرود . همانا عمر بن خطّاب را بر شما خليفتى دادم تا در كار مسلمين كار به عدل و انصاف كند . [ 167 ] اگر چنين نمايد ، گمان من در حقّ او به خطا نرفته و الّا خداوند عالم غيب داند و ظالمان را به زودى كيفر دهد . [ 168 ] چون خطاب ابو بكر ( رضى ) به جمع رسيد قومى گفتند : سمعنا و أطعنا و جماعتى از آن قوم خاموش بودند . پس طلحة بن عبيد اللّه نزديك امير المؤمنين ابو بكر ( رضى ) شد و گفت : اى خليفهء رسول ( ص ) عمر خطّاب را بر مسلمانان خليفه مىكنى ؟ از خداى بترس . چون امروز بر مسلمانان كسى را خليفه مىكنى كه دلها را برنجاند و غلظت در گفتار و كردار آرد . [ 169 ] صدّيق اكبر فرمود : چرا عمر را خليفه نكنم ؟ طلحه گفت : عمر مردى درشت [ خوى ] است و دانستهاى كه مردمان از غلظت او چه رنج ديدهاند در حال حيات تو . اگر عياذ باللّه از سراى فانى به دار جاويدانى انتقال كنى چه ايذاها به مردم رسد . عمر كه خليفه باشد توان دانست كه بر چه منوال با ما
--> [ ( 167 ) ] س . ش : از اينجا بقيّهء وصيتنامه را ندارند . [ ( 168 ) ] ت : پس ، كاغذى كه به خطّ صدّيق بود و عمر را خليفهء خويش كرده بيرون آورد و بخواند . [ ( 169 ) ] ت . چ : « خداى . . . آرد » حذف شده است ، ل : چرا او را خليفه كردى ؟