أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
70
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) فرماى . از آن مردم باش كه حقّ جهاد گذاشته باشى و چنانچه خداى فرمود در اين تجارت سود آخرت برده باشى . همچنان تو را بر أبو عبيده و آن لشكر كه با اوست امارت دادم . چون اين نامه به تو برسد اگر نشسته باشى برخيز و اگر ايستاده باشى منشين و هم در زمان ساختگى اين لشكر بكن و نايب معتمد را در عراق به جاى خود بگذار و خود با لشكر روى در اين كار آر [ و ] أبو عبيده و مسلمانان را درياب ؛ چه اعتماد آن است كه چون تو آنجا رسى و اين سپاه را معاونت كنى ، قوّت يابند و ظفر و نصرت روى نمايد - إن شاء اللّه تعالى و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه . چون اين نامه به خالد رسيد مثال خليفه را امتثال نمود و مثنّى بن حارثة الشّيبانىّ را بر ولايت عراق نايب خود كرد و لشكر خويش را از حجاز و يمامه كه همراه او بودند ، عرض داد . هفت هزار سوار به شمار آمدند . كار را ساخته كرد و روى به شام آورد . منزل به منزل همى رفت و قومى [ را ] كه به امر مسلمانان نبودند در راه قتل و غارت و تاراج همى كرد تا رسيد به طرف شام . از مسلمانان هيچ كس راه را نمىدانست . رافع بن عمير الطائىّ ( 97 ) پيش خالد آمد و گفت : من اين راه را نيكو شناسم و منازل آن را نيكو دانم . اگر فرمايى ، رهبر لشكر من باشم . اين رافع پسر عمير است كه گرگ با وى سخن كرد و آن چنان بود كه در زمان حضرت رسالت پناه ( ص ) عمير الطائيّ گوسفندى چند داشت و در صحرايى مىچرانيد . گرگى گوسفندى را از آن گوسفندان او بربود . عمير بر عقب گرگ بدويد و گوسفند را ازو باز ستد . گرگ با او در سخن آمد كه : اى مردمان ، خداى تعالى مرا روزى نهاده بود ، روزى خويش مىخوردم . چرا از من بستديد ؟ عمير گفت : عجب حكايتى است كه گرگ سخن مىكند . [ 151 ] گرگ گفت : عجبتر آنكه پيغمبرى به حق در آخر الزمان بيرون آمده است و شما را به راه راست
--> [ ( 151 ) ] ت : « عجب . . . مىكند » حذف شده است .